روایت روز آخر - جان فدا امیرمحمد حاتمی
در پنجره چاپ، چاپگر یا گزینه Save as PDF را انتخاب کنید.
روایت روز آخر -
جان فدا امیرمحمد حاتمی-
بیست روز، مادری در سرمای دیماه به امید بازگشت پسرش از این در به آن در رفت؛ اما آخرین دیدار، دیداری نبود که برایش دعا کرده بود.
دیماه بود. سرمای زمستان زودتر از تاریکی روی شاهینشهر مینشست. عصرها مردم قدمهایشان را تندتر میکردند تا زودتر به خانه برسند؛ به چراغ روشن اتاق، به گرمای بخاری، به صدای خانواده و سفرهای که آدمها را دور هم جمع میکرد. اما از روزی که امیرمحمد از خانه بیرون رفت، برای مادر و خواهرش دیگر حتی گرمای خانه هم مثل گذشته نبود.
امیرمحمد حاتمی هجده سال بیشتر نداشت. جوانی بختیاری، ساکن شاهینشهر، مکانیک و اهل کار. در سنی که خیلیها هنوز برای خرج روزانهشان دست به سوی خانواده دراز میکنند، او خودش کمکخرج خانه بود. دستهای جوانش با آچار و آهن و روغن آشنا شده بود؛ دستهایی که باید سالها کار میکردند، چیزی میساختند، زندگیای بنا میکردند. بخشی از هزینه دانشگاه خواهرش را میپرداخت و مادرش میگوید حتی وقتی میخواست به کسی کمک کند، مراقب بود غرور فرد شکسته نشود. اگر میدید کسی در محل کار نیاز دارد، چیزی از او میخرید تا کمکش شبیه صدقه و ترحم نباشد.
مادر از او به عنوان پسری زحمتکش، باغیرت، خوشاخلاق و خوشرو یاد میکند. امیرمحمد هنوز در ابتدای زندگی بود. آرزو داشت. میخواست روزی تعمیرگاه خودش را داشته باشد. شاید در ذهنش بارها جایی را تصور کرده بود که تابلو و ابزار و مشتریهایش برای خودش باشند؛ جایی که حاصل سالها کار و زحمتش باشد. اما فرصتی برای رسیدن به آن روز را پیدا نکرد.
آن روز سرد دیماه از خانه بیرون رفت. هیچکس هنگام یک خداحافظی معمولی به این فکر نمیکند که شاید این آخرین بار باشد. در خانه کسی ساعت را برای ثبت تاریخ نگاه نمیکند، کسی آخرین نگاه را طولانیتر نمیکند و کسی نمیداند چند ساعت بعد همین لحظه معمولی، به یکی از عزیزترین خاطرات زندگی تبدیل خواهد شد.
بعد خبرها تکهتکه رسیدند. گفته شد در جریان اعتراضات تیر به پای امیرمحمد خورده است. بعد خبر بازداشتش آمد. و پس از آن، سکوت.
نه تماس. نه نشانی. نه صدایی که بگوید کجاست.
گاهی یک خانواده با شنیدن خبر مرگ فرو نمیریزد؛ با نداشتن خبر فرو میریزد. با ندانستن. با اینکه نمیدانی فرزندت زخمی گوشه بیمارستان افتاده، در بازداشت است، درد میکشد، کمک میخواهد یا شاید چند ساعت دیگر در خانه را باز خواهد کرد.
از آن لحظه، تلفن دیگر فقط تلفن نبود. هر زنگ میتوانست خبر امیرمحمد باشد. هر شماره ناشناس میتوانست قلب مادر و خواهر را برای چند ثانیه به تپش بیندازد. هر صدای در میتوانست امیدی تازه باشد.
شاید خودش است.
شاید آزاد شده.
شاید کسی خبری آورده.
شاید فقط زخمی است.
شاید فردا برمیگردد.
در روزهای بیخبری، انسان گاهی با همین «شاید»ها زنده میماند.
مادر راه افتاد. خانواده و نزدیکان هم دنبال خبری بودند. کلانتری، بیمارستان، مراکز امنیتی، پزشکی قانونی و هر جایی که شاید نام امیرمحمد جایی در دفتر، فهرست یا حافظه کسی ثبت شده باشد. از دری به در دیگر. از یک پاسخ مبهم به پاسخ مبهم بعدی. دوستانش هم میپرسیدند، خانوادهها سراغ میگرفتند، یکی جایی را پیشنهاد میکرد و دیگری خبری شنیده بود. شاید کسی او را دیده باشد. شاید اسمش در بیمارستان دیگری باشد. شاید دوباره باید همان جایی را که دیروز رفتهاند، امروز هم بگردند.
روزها هنوز کاری برای انجام دادن وجود داشت؛ میشد راه رفت، پرسید، تلفن کرد و در زد. اما شب که میشد، همه چیز سختتر بود. درها بسته میشدند و خانواده مجبور بود به خانه برگردد؛ خانهای که یک نفر کم داشت.
سرمای بیرون را میشد با بخاری تحمل کرد، اما سرمای بیخبری را نه.
مادر میماند و هزار فکر. آیا امیرمحمد سردش است؟ آیا زخمش را درمان کردهاند؟ آیا غذایی خورده؟ آیا کسی بالای سرش هست؟ آیا میداند مادرش شهر را برای پیدا کردنش زیر پا گذاشته است؟ خواهر هم منتظر بود. برای او امیرمحمد فقط یک برادر نبود؛ همان جوان هجدهسالهای بود که از درآمد کار و مکانیکیاش سهمی برای درس خواندن و آینده او کنار میگذاشت.
بیرون از آن خانه، زندگی ادامه داشت. صبح میشد، مردم به سر کار میرفتند، مغازهها باز میشدند، دانشگاهها کار خود را میکردند و ماشینها در خیابان رفتوآمد داشتند. اما برای خانواده امیرمحمد، زمان در همان روزی که او ناپدید شد متوقف شده بود.
یک روز گذشت. چند روز. یک هفته. ده روز. پانزده روز.
و هنوز امید وجود داشت.
امید همیشه از منطق پیروی نمیکند، بهخصوص امید یک مادر. حتی وقتی نشانهها ترسناک میشوند، گوشهای از ذهن مادر هنوز جایی برای بازگشت فرزند باقی میگذارد. شاید در باز شود. شاید صدای قدمهایش در خانه بپیچد. شاید تمام این روزها تمام شود و بعد خانواده درباره آن مانند یک کابوس گذشته حرف بزند.
بیست روز گذشت.
بیست روزی که مادر نمیدانست فرزند هجدهسالهاش کجاست. بیست شب که نمیدانست باید برای سلامتی او دعا کند، برای آزادیاش، برای پیدا شدنش یا فقط برای اینکه خبر بدی نرسد.
بعد بالاخره خبر آمد.
اما نه خبری که مادر بیست روز انتظارش را کشیده بود.
قرار نبود بگویند امیرمحمد آزاد شده است. قرار نبود از بیمارستان تماس بگیرند و بگویند بیایید پسرتان را ببرید. قرار نبود در خانه باز شود و او وارد شود.
خانواده را برای شناسایی پیکر فراخواندند.
مادر بیست روز به امید دیدن فرزندش زندگی کرده بود و حالا باید برای دیدنش میرفت؛ اما به جایی که هیچ مادری نباید برای دیدن فرزندش برود.
شاید تا آخرین لحظه، ذهن مادر هنوز مقاومت کرده باشد. شاید اشتباه شده باشد. شاید نامها را اشتباه گرفته باشند. شاید آن پیکر امیرمحمد نباشد. شاید هنوز جایی زنده باشد.
اما بود.
امیرمحمد بود.
همان پسری که بیست روز پیش از خانه بیرون رفته بود؛ اما دیگر نمیتوانست مادرش را صدا کند، با خواهرش حرف بزند یا از آیندهای بگوید که برایش کار میکرد.
مادر با پیکر فرزند هجدهسالهاش روبهرو شد؛ با کبودیها، جراحات و آنچه خود آثار شکنجه توصیف کرده است؛ آثار زنجیر، آسیب گوش و جراحات دیگر بر بدنش. و چشم راست امیرمحمد؛ چشمی که به گفته مادر، گلوله به آن اصابت کرده بود.
دیدن مرگ فرزند، برای مادر فقط یک لحظه نبود. شاید همان چند ثانیه زندگی او را به دو نیمه تقسیم کرد: زندگی پیش از دیدن آن صحنه و زندگی پس از آن.
هفت ماه گذشته است، اما برای مادر امیرمحمد آن صحنه هنوز به گذشته نرفته است. هنوز گاهی نمیتواند باور کند آنچه دیده واقعی بوده. هنوز احساس میکند شاید خواب است؛ کابوسی طولانی که باید یک روز از آن بیدار شود. شاید در باز شود، شاید صدای امیرمحمد دوباره در خانه بپیچد، شاید همه آن بیست روز، آن جستوجوها و آن لحظه شناسایی پیکر فقط خوابی وحشتناک بوده باشد.
اما بعضی خوابها بیداری ندارند.
دیدن مرگ فرزند برای او بدترین خاطره زندگی شده است؛ خاطرهای که دیگر فقط متعلق به یک روز نیست. با او بیدار میشود، با او میخوابد، با دیدن یک عکس، شنیدن یک صدا یا یادآوری یک خاطره کوچک دوباره برمیگردد. مادر میگوید تا وقتی زنده است، تصویر آن روز از ذهنش بیرون نخواهد رفت.
و خواهر؟
او نیز باید زندگی را ادامه دهد. دانشگاه برود، درس بخواند، شاید روزی فارغالتحصیل شود و برای آیندهاش قدم بردارد. اما بخشی از آن مسیر همیشه نام برادری را با خود خواهد داشت که با دستهای روغنی و درآمد مکانیکیاش برای تحصیل او سهمی کنار میگذاشت. کسی که برای آینده خواهرش کار کرد، اما خودش فرصت نکرد آیندهای را که برای خویش تصور کرده بود ببیند.
و هنوز یک بخش تاریک باقی مانده است.
مادر حتی امروز نمیداند امیرمحمد پس از بازداشت چند روز زنده بوده است.
کجا نگهداری شد؟
در آن فاصله چه بر او گذشت؟
چه زمانی جان داد؟
آیا در آخرین ساعتها به خانه فکر کرد؟
به مادر؟
به خواهر؟
به تعمیرگاهی که میخواست روزی برای خودش داشته باشد؟
پاسخی نیست.
و گاهی همین بیپاسخی، رنج را طولانیتر میکند.
اما امیرمحمد را نباید فقط با آخرین تصویری که مادر از او دید به خاطر سپرد. پیش از آن چشم زخمی و آن بدن مجروح، یک زندگی وجود داشت.
هجده سال زندگی.
پسری که صبحها برای کار از خانه بیرون میرفت. دستهایش بوی آهن و روغن میداد. برای خانه پول درمیآورد. هوای مادرش را داشت. برای تحصیل خواهرش کمک میکرد. به آدمهایی که کمتر داشتند کمک میکرد، اما نمیخواست عزت نفسشان را بشکند. کار میکرد و آرزو داشت روزی مکانیکی خودش را داشته باشد.
هجده سالگی باید آغاز راه باشد.
برای امیرمحمد اما راه، جایی در سرمای دیماه قطع شد.
او یک روز از خانه بیرون رفت.
مادر بیست روز منتظر باز شدن دوباره همان در ماند.
خواهر منتظر برادرش ماند.
و هفت ماه بعد، شاید بخشی از آن خانه هنوز در همان انتظار مانده باشد.
بعضی آدمها دیگر از در خانه برنمیگردند؛
اما جای خالیشان هر روز به خانه برمیگردد.
آنچه بعد از امیرمحمد ماند
بعد از بیست روز بالاخره گفتند امیرمحمد پیدا شده است.
مادر بیست روز برای شنیدن همین جمله زندگی کرده بود: «پیدایش کردیم.»
اما گاهی یک جمله میتواند همان چیزی باشد که برایش دعا کردهای و در همان حال، بدترین خبری که در تمام عمر خواهی شنید.
او را برای دیدن امیرمحمد بردند.
شاید تا آخرین لحظه، مادر هنوز در جایی از ذهنش منتظر بود پسری زخمی را ببیند. شاید تصور میکرد امیرمحمد روی تختی افتاده، ضعیف شده، درد دارد، اما زنده است. بیست روز تمام همین امید او را از یک کلانتری به بیمارستان، از پزشکی قانونی به مراکز دیگر کشانده بود.
اما آنجا دیگر پسری نبود که مادر بتواند دستش را بگیرد و بگوید: «پیدات کردم.»
پیکر امیرمحمد مقابل او بود.
مادر بعدها از آنچه دید گفت؛ از بدنی کبود، از آثار زنجیر، از جراحات و آسیب شدید به گوش و قسمتهای مختلف بدن. و از چشم راست پسرش.
به گفته مادر، پس از بازداشت او را شکنجه کرده و به چشم راستش «تیر خلاص» زده بودند.
همان چشمهایی که مادر سالها با آنها خندیدن پسرش را دیده بود، حالا یکی از دردناکترین نشانههای آخرین ساعات زندگی او را با خود داشت.
شاید برای دیگران واژههایی مانند «آثار شکنجه»، «جراحت» یا «اصابت گلوله» چند کلمه در یک گزارش باشند.
برای مادر اما آن کلمات بدن فرزندش بودند.
هجده سال او را بزرگ کرده بود. تبش را دیده بود. زخم کودکیاش را شسته بود. لباسش را مرتب کرده بود. صدای خندهاش را شنیده بود. حالا باید روی همان بدن، رد چیزی را میدید که نمیدانست در آن بیست روز چه زمانی و چگونه بر او گذشته است.
و سختتر اینکه هنوز نمیدانست امیرمحمد چند روز پس از بازداشت زنده بوده.
نمیدانست آخرین شبش کجا گذشته است.
نمیدانست آیا از درد فریاد زده، آیا آب خواسته، آیا مادرش را صدا کرده، آیا کسی صدایش را شنیده است.
اینها سوالهایی هستند که دفن نمیشوند.
بعد نوبت خاکسپاری رسید.
پیکر امیرمحمد را بردند؛ جوانی هجدهساله که باید روزی برای عروسیاش مردم جمع میشدند، برای رفتنش جمع شدند.
در تصاویر مراسم، جمعیت آمده است. زنان و مردان دور پیکر و مزار ایستادهاند. گل هست، عکس امیرمحمد هست، اشک هست؛ و مادری که باید میان آدمها راه برود و بپذیرد این بار همه برای خداحافظی با پسرش آمدهاند.
چند ماه پیش اگر مردم دور امیرمحمد جمع میشدند، شاید برای جشن بود. در فیلمهای باقیمانده او را میان جوانها میبینیم؛ میخندد، در جمع است، زندگی در اطرافش جریان دارد.
حالا همان جوان در قاب عکس روی مزار ایستاده بود.
گلها جای دستهای مادر را گرفته بودند.
مراسم تمام شد.
آدمها آرامآرام برگشتند.
اما برای مادر و خواهر، هیچ چیز تمام نشد.
شاید یکی از بیرحمانهترین لحظههای سوگ زمانی باشد که مراسم پایان مییابد و دیگران به خانههایشان برمیگردند. در روز خاکسپاری خانه شلوغ است. تلفن زنگ میزند. مردم میآیند. کسی گریه میکند، کسی تسلیت میگوید، کسی آب میآورد.
بعد کمکم صداها کمتر میشوند.
در بسته میشود.
و خانواده برای اولین بار با حقیقتی تنها میماند که دیگر هیچ جمعیتی میان آنها و آن قرار ندارد:
امیرمحمد دیگر به خانه برنمیگردد.
برای خواهر، جای خالی برادر شکل دیگری داشت.
امیرمحمد فقط برادرش نبود. جوان هجدهسالهای که خودش هنوز در آغاز زندگی بود، برای آینده خواهرش کار میکرد.
حالا شاید هر بار که نام دانشگاه، درس، شهریه یا آینده میآید، یک نفر در آن تصویر کم باشد.
برادری که برای رسیدن خواهر به فردا کمک کرد، خودش به فردای خودش نرسید.
مادر اما وارد زندگی دیگری شد.
زندگی «قبل از امیرمحمد» و «بعد از امیرمحمد».
هفت ماه گذشته است و نوشتههایش نشان میدهد هنوز گاهی مرگ پسرش را نمیتواند بپذیرد.
با او حرف میزند.
از او میخواهد برگردد.
گاهی مینویسد کاش ناگهان ظاهر شود و بگوید همه چیز شوخی بوده است.
گاهی خودش را سرزنش میکند.
از پسرش طلب بخشش میکند که چرا نتوانسته او را پیدا کند. چرا نتوانسته زودتر برسد. چرا نتوانسته جلوی آنچه بر سرش آمده را بگیرد.
عقل میداند یک مادر مسئول آنچه بر فرزندش گذشته نیست.
اما سوگ همیشه با عقل زندگی نمیکند.
گاهی مادر هزار بار به عقب برمیگردد:
اگر آن روز جای دیگری را میگشتم...
اگر زودتر میرسیدم...
اگر کسی جوابم را میداد...
اگر...
و این «اگر»ها شبها تمام نمیشوند.
او هنوز همان صبح سرد را به یاد دارد؛ صبحی که حدود پنج از خانه بیرون رفت تا دنبال امیرمحمد بگردد. نماز خوانده بود. هوا هنوز تاریک بود. شیشههای ماشین پسرش یخ زده بود و از اگزوز دود سفید بیرون میآمد.
ماشین در سرمای دی سخت روشن میشد.
امیرمحمد نبود که پشت فرمان بنشیند.
مادر با ماشین پسرش راه افتاده بود تا خود پسر را پیدا کند.
پشت درها ایستاد، از سرما لرزید، دندانهایش به هم خورد و منتظر ماند.
در یک نوشته به یاد میآورد که هنوز هوا روشن نشده بود و پشت دری بسته گریه میکرد.
بعدها حتی نوشت تا ظهر گاهی آب و لقمهای غذا هم نمیخوردند؛ از ادارهای به اداره دیگر میرفتند و تمام فکرشان فقط یک چیز بود:
امیرمحمد کجاست؟
امروز همان ماشین، همان خیابانها، همان سرمای زمستان و حتی یک صبح زود میتواند او را دوباره به همان بیست روز برگرداند.
مادر در نوشتههایش گفته زندگی بیامیرمحمد برایش سخت میگذرد، شب و روزش به هم ریخته است و «چراغ خانهاش خاموش شده».
این شاید دقیقترین تصویر زندگی بعد از امیرمحمد باشد:
خانه همان خانه است.
دیوارها همان دیوارها.
وسایل همان وسایل.
اما چراغی که برای مادر روشنایی خانه بود، دیگر نیست.
عکسهای امیرمحمد همهجا ماندهاند.
عکس کنار مادر.
عکس با دوستان.
عکسهایی که هنوز صورت یک جوان زنده را نشان میدهند.
فیلمهایی مانده که در آنها میخندد و حرکت میکند.
صدایش مانده.
مادر گاهی همین صداها را گوش میدهد و درد دوباره تازه میشود.
چون مرگ وقتی فقط یک عکس باقی گذاشته باشد، شاید ذهن کمکم با سکوت آن کنار بیاید؛ اما ویدئو بیرحمتر است.
در آن، مرده دوباره زنده میشود.
حرکت میکند.
میخندد.
سرش را برمیگرداند.
و چند ثانیه بعد، فیلم تمام میشود.
مادر دوباره به اتاقی برمیگردد که امیرمحمد در آن نیست.
او به مزار پسرش میرود. گل میبرد. مراسمهای یادبود برگزار میشود. دوستان و نزدیکان دوباره گرد نام و تصویرش جمع میشوند.
روی مزار، عکس همان پسری است که هجده سال بیشتر نداشت.
گاهی شیرینی و گل روی مزار قرار میگیرد؛ چیزهایی که باید روزی روی میز جشن زندگی او میبودند.
این تضاد شاید از همه دردناکتر باشد:
مادری که باید برای تولد، عروسی یا موفقیت فرزندش آماده میشد، حالا برای مزار او گل میبرد.
و هفت ماه بعد، هنوز انگار بخشی از ذهنش قبول نکرده است.
هنوز گاهی تصور میکند خواب است.
هنوز شاید منتظر صدایی باشد که بگوید:
«مامان.»
دیدن پیکر فرزند با آن جراحات، برای او فقط یک خاطره تلخ نیست؛ تبدیل به تصویری شده که با زندگیاش حرکت میکند.
گاهی عکس امیرمحمد آن را برمیگرداند.
گاهی صدایش.
گاهی سرمای هوا.
گاهی یک جوان هجدهساله در خیابان.
گاهی یک مادر و پسر که کنار هم راه میروند.
و گاهی هیچ چیز لازم نیست.
خاطره خودش میآید.
خواهر نیز سوگ خودش را دارد؛ سوگی شاید ساکتتر، اما نه کوچکتر.
او برادری را از دست داده که بخشی از زندگی روزمره و آیندهاش بود.
و زندگی بیرحمانه از او میخواهد جلو برود.
درس ادامه دارد.
روزها میگذرند.
سالها خواهند گذشت.
اما شاید در بسیاری از لحظههای مهم زندگیاش یک جمله در ذهنش باقی بماند:
کاش امیرمحمد بود.
کاش امروز را میدید.
مادر یک بار در تصویری کنار پسرش ایستاده است. امیرمحمد جوان است و هر دو کنار هماند. در آن عکس هنوز آینده وجود دارد.
امروز همان تصویر به گذشتهای تبدیل شده که مادر نمیتواند واردش شود.
فقط میتواند نگاه کند.
و شاید در دل بگوید:
کاش میشد چند دقیقه به همان روز برگشت.
پیش از گلوله.
پیش از بازداشت.
پیش از آن بیست روز.
پیش از سردخانه.
پیش از دیدن چشم زخمی پسرش.
پیش از مزار.
به زمانی که امیرمحمد هنوز فقط پسر هجدهسالهای بود که از خانه بیرون میرفت و مادر مطمئن بود دوباره برمیگردد.
اما زمان به عقب نمیرود.
زمستان دیگری خواهد آمد.
برف دوباره روی زمین خواهد نشست.
شیشه ماشینها دوباره یخ خواهد زد.
مردم صبح زود برای کار از خانه بیرون خواهند آمد.
خواهر بزرگتر خواهد شد.
دوستان امیرمحمد بزرگتر خواهند شد.
اما سن امیرمحمد دیگر تغییر نمیکند.
او برای همیشه هجدهساله میماند.
و مادر، هر قدر هم سالها بگذرد، احتمالا در گوشهای از وجودش همان زنی خواهد ماند که در یک صبح سرد دیماه پشت دری بسته ایستاده بود، از سرما میلرزید و فقط میخواست یک نفر به او بگوید:
پسرت زنده است.
نوشته س.روزبه
یادداشت:
این روایت بر اساس نوشتهها، تصاویر و خاطراتی شکل گرفته که مادر امیرمحمد حاتمی از فرزندش منتشر کرده وگرد آوری شده است است. در بخشهای فاقد جزئیات، از بازسازی ادبی استفاده شده است.
منتشرشده در وبسایت س. روزبهhttps://srouzbeh.com/posts/entry-1788000866026-555ed8c1