روایت روز آخر - عارف براتی -نوشته و بازسازی روایت از س.روزبه
در پنجره چاپ، چاپگر یا گزینه Save as PDF را انتخاب کنید.
روایت روز آخر
عارف براتی؛ «تاریخ ما را قضاوت خواهد کرد»
نوشتن بعضی داستانها از پایانشان شروع میشود.
از یک قبر.
از گلهای سرخی که روی پارچه افتادهاند، از قاب عکسی که بالای مزار گذاشتهاند، از زنی که دیگر توان ایستادن ندارد و خودش را میان گلها روی سنگ خم کرده است.
اما عارف براتی از آنجا شروع نمیشود.
عارف، پیش از آنکه تصویرش روی مزار قرار بگیرد، مردی چهلساله بود که در کوهچنار استان فارس زندگی میکرد، کار میکرد، دوستانش او را میشناختند و مردم شهر هر روز ممکن بود او را در همان هایپرمارکتی ببینند که اداره میکرد.
این روایت به درخواست کسانی نوشته میشود که او را میشناختند. به دلیل فشار و تهدیدهایی که خانواده با آن روبهرو بوده و مشکلاتی که ممکن است برای بستگان او ایجاد شود، خواستهاند نامشان در این داستان نیاید.
اما خواستهاند عارف بماند.
نه فقط نامش.
داستانش.
پنجشنبه، ۱۸ دی ۱۴۰۴.
عارف آن روز هنوز فقط عارف بود.
هنوز کسی او را «جاویدنام» صدا نمیکرد.
هنوز تصویرش را کنار شمع نمیگذاشتند.
هنوز مردم برای دیدن قبرش صف نمیکشیدند.
هنوز کسی نمیدانست این آخرین روز زندگی اوست.
اما خودش میدانست که روز معمولیای نیست.
اعتراضات به خیابان رسیده بود. خبرها میآمدند. آدمها تصمیم میگرفتند؛ بروند یا نروند، بمانند یا سکوت کنند.
برای عارف این نخستین بار نبود.
سه سال پیش، در اعتراضات ۱۴۰۱، خیابان و بازداشت و پرونده را تجربه کرده بود.
پس میدانست رفتن به خیابان یعنی چه.
میدانست ممکن است دستگیر شود.
میدانست ممکن است دوباره پروندهای باز شود.
و شاید بیش از خیلیها میدانست که میان بیرون رفتن از خانه و برگشتن، همیشه فاصلهای امن وجود ندارد.
با این حال، چیزی در او هنوز تمام نشده بود.
آن روز تلفن همراهش را برداشت و استوریای گذاشت که بعدها بارها دستبهدست شد.
نوشت:
«الان دیگه وقت استوری گذاشتن نیست. اونایی که باید میدیدن، دیدن و اونایی که باید میشنیدن، شنیدن.»
کلماتش شبیه خداحافظی نبودبلکه بوی شجاعت میداد و امید.
شایدبیشتر شبیه تصمیم بود.
بعد نوشت:
«تاریخ ما رو قضاوت خواهد کرد.»
و بعد، شاید مهمترین جملهای که از او باقی مانده است:
«نه نون به نرخ روز خوردم، نه شرفمو به پول و منافع شخصی فروختم. الانم اگه اعتراضی دارم بخاطر مردم ایران هست.»
عارف زندگی فقیرانهای نداشت.
کار داشت.
تحصیل کرده بود.
کارشناسی ارشد مدیریت دولتی داشت.
در شهر شناختهشده بود و کسانی که از او گفتهاند، از مردی سخن گفتهاند که وقتی کسی گرفتار بود، بیاعتنا از کنارش نمیگذشت.
شاید به همین دلیل لازم دیده بود آن جمله را بنویسد:
من برای خودم نمیروم.
برای نان خودم نمیروم.
«بخاطر مردم ایران هست.»
در پایان استوری نوشت:
«پاینده ایران»
و بعد:
«جاوید شاه.»
بعد تلفن خاموش نشد.
زندگی هنوز جریان داشت.
فقط دیگر چیزی برای نوشتن باقی نمانده بود.
خودش هم نوشته بود:
«دیگه وقت استوری گذاشتن نیست.»
وقت رفتن بود.
حدود ساعت هشت شب از خانه بیرون رفت.
عارف در آن ساعتاز زندگی روزمره بیرون آمد و وارد آخرین ساعت زندگیاش شد.
خیابان پر از آدمهایی بود که مثل او آمده بودند.
صدا بود.
فریاد بود.
اضطراب بود.
و آن حس غریبی که فقط در لحظههای اعتراض وجود دارد: آدمهایی که شاید تا چند دقیقه قبل یکدیگر را نمیشناختند، ناگهان احساس میکنند سرنوشت مشترکی دارند.
عارف هم میان همان آدمها بود.
مردی چهلساله با گذشتهای که حالا پشت سرش قرار داشت؛ درس خواندن، کار کردن، سالهای جوانی، اعتراضات ۱۴۰۱، بازداشت، پرونده، دوستان، مغازه، خانواده.
تمام یک زندگی در یک بدن.
و یک گلوله برای متوقف کردنش کافی بود.
شلیک شد.
گلوله به سر عارف خورد.
این همان نقطهای است که داستان زندگی او ناگهان قطع میشود.
نه جملهای برای پایان داشت.
نه فرصتی برای بازگشت.
نه استوری دیگری.
آخرین نوشتهاش همان ماند:
«تاریخ ما رو قضاوت خواهد کرد.»
اما برای خانواده، ماجرا همان شب تمام نشد.
گاهی مرگ یک عزیز یک لحظه است، اما رسیدن به او روزها طول میکشد.
پیکر عارف را همان شب به خانواده نسپردند.
روزها گذشت.
خانوادهای که باید عزادار میبود، حالا باید برای تحویل گرفتن پیکر عزیزش هم منتظر میماند.
فشار بود.
تهدید بود.
حرف از اعلامیه بود.
حرف از تعداد آدمهایی بود که میتوانستند برای مراسم بیایند.
حتی سوگواری هم باید کنترل میشد.
هفت روز پس از کشته شدنش در نهایت جنازه را تحویل دادند، ۲۵ دی، عارف را به خاک سپردند.
اما چیزی که بعدها در تصاویر مزارش دیده شد، شبیه یک دفن خاموش نبود.
گل آمده بود.
آنقدر گل که سنگ زیرشان گم میشد.
گلهای سفید.
گلهای سرخ.
شاخههایی که روی مزار قرار گرفته بودند و گلبرگهایی که باد یا دست آدمها روی آن پراکنده کرده بود.
بالای قبر، تصویر بزرگی از عارف گذاشته بودند.
پیراهن سفید پوشیده بود.
جلیقه داشت.
مرتب و آراسته.
انگار هنوز برای جایی آماده میشد.
انگار قرار نبود آن قاب، بالای قبرش باشد.
زنها لباس سیاه پوشیده بودند.
مردها اطراف مزار ایستاده بودند.
جوانها گوشیهایشان را بالا گرفته بودند.
نه برای عکس گرفتن از یک مراسم عادی.
برای ثبت چیزی که میترسیدند فردا از آنان گرفته شود.
در میان جمعیت، زنی خودش را روی مزار انداخت.
صورتش میان گلها پایین رفت.
دستی روی شانهاش نشست.
نمیدانیم مادر بود، خواهر بود یا یکی دیگر از نزدیکان عارف.
اما بعضی دردها برای فهمیده شدن نیازی به اسم ندارند.
بدن آن زن همه چیز را میگفت.
چهل روز گذشت.
اگر کسی تصور کرده بود با خاک کردن عارف نامش هم دفن میشود، مراسم چهلم پاسخ دیگری داد.
۳۰ بهمن.
آرامستان چنارشاهیجان.
این بار جمعیت بیشتری آمده بود.
زیاد.
آنقدر که در تصاویر، قبرها پشت آدمها گم میشوند.
آدمهایی که شاید بسیاری از آنان عارف را از نزدیک میشناختند و بعضی شاید فقط داستانش را شنیده بودند.
اما آن روز همه برای یک نام آمده بودند.
عارف.
کبوترها به هوا رفتند.
دهل زده شد.
صدای مردم بلند شد:
«این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.»
آن قبر دیگر فقط متعلق به خانواده نبود.
به یک نشانه تبدیل شده بود.
در همان جایی که باید سکوت میبود، صدای جمعیت بلند شده بود.
در جایی که آدمها برای پایان زندگی دفن میشوند، مردم از ادامه یاد او حرف میزدند.
و میان نوشتههایی که بعد از مرگ عارف منتشر شد، یک جمله بیش از همه در ذهن میماند:
«عارف عزیز، تو موندی واسه همیشه؛ اونی که رفت ما بودیم.»
شاید این یکی از دقیقترین توصیفهای سوگ باشد.
مرده رفته است، اما بازمانده احساس میکند چیزی از خودش نیز همراه او رفته.
عارف براتی چهل سال زندگی کرد.
کودکی داشت.
جوانی داشت.
درس خواند.
کار کرد.
بازداشت شد.
دوباره به زندگی برگشت.
و دوباره اعتراض کرد.
پادشاهیخواه بودنش را پنهان نمیکرد. «پاینده ایران» و «جاوید شاه» را خودش نوشته بود.
درباره پدرش نیز گفته شده که از نیروهای ارتش بوده و هشت سال در جنگ ایران و عراق حضور داشته است؛ پدری که سالها پیش جنگ را دیده بود و حالا باید با جنگ دیگری روبهرو میشد: دفن فرزندش.
بعد از مرگ عارف، عکسهای قدیمیاش یکییکی بیرون آمدند.
عارف جوان.
عارف بدون ریش.
عارف با دوستان.
عارف با کلاه.
عارف پشت پیشخوان.
عارف با لبخند.
و بعد آخرین تصویرها:
عارف در قاب.
عارف میان شمعها.
عارف کنار پرچم شیر و خورشید.
عارف روی مزار.
فاصله میان این دو مجموعه تصویر، گاهی فقط چند روز است.
اما انگار متعلق به دو جهان مختلفاند.
روز آخر عارف شاید از لحظهای شروع نشد که پا به خیابان گذاشت.
شاید از لحظهای شروع شد که تصمیم گرفت این بار هم سکوت نکند.
وقتی نوشت:
«اونایی که باید میدیدن، دیدن.»
وقتی نوشت:
«اونایی که باید میشنیدن، شنیدن.»
بعد تلفن را کنار گذاشت.
و رفت.
ما نمیدانیم در آخرین دقایق زندگی به چه فکر کرد.شاید به آزادی ایران به آینده زیبا و....
نمیدانیم آخرین کسی که دید چه کسی بود.
نمیدانیم آخرین صدایی که شنید چه بود.
نمیدانیم پیش از اصابت گلوله فرصتی کرد به خانه، خانواده، دوستان یا زندگیای که پشت سر گذاشته بود فکر کند یا نه.
اینها را نمیشود برایش ساخت.
اما یک چیز را خودش برای ما باقی گذاشته است.
جملهای که حالا روی تمام داستان او سایه انداخته:
«تاریخ ما رو قضاوت خواهد کرد.»
عارف براتی فرصت نکرد آن قضاوت را ببیند.
اما چهل روز بعد، وقتی جمعیتی بزرگ کنار قبرش ایستاده بود، وقتی گلها روی مزارش ریخته بودند، وقتی کبوترها به آسمان رفتند و وقتی نامش از میان جمعیت شنیده شد، شاید پاسخ کوچکی به همان جمله داده شد:
گلوله توانست زندگی عارف را متوقف کند.
اما نتوانست داستانش را تمام کند.
او جاوید نام شده و در قلب مردم ایران ثبت شد.
نام او تا ابد زنده است.
منتشرشده در وبسایت س. روزبهhttps://srouzbeh.com/posts/entry-1788219634167-8b8e6bb7