س. روزبه

روایت روز آخر- جاوید نام یوسف میری

روایت روز آخر- جاوید نام یوسف میری
روایت روز آخر- جاوید نام یوسف میری
روایت روز آخر -نوشته س.روزبه بیست دقیقه تا خانه روایت سید یوسف میری بعضی انتظارها بیست دقیقه بیشتر طول نمی‌کشند، اما تمام عمر تمام نمی‌شوند. آن شب هم قرار نبود اتفاقی بیفتد. قرار بود یوسف کارش را تمام کند، پشت فرمان بنشیند، چند خیابان را طی کند و برگردد خانه. مادر منتظرش بود؛ همان انتظار معمول هر شبی که پسر بیرون بود و قرار بود برگردد. یوسف هجده سال داشت. کار می‌کرد. باتری‌ساز بود. دستش به ماشین و ابزار آشنا بود. در عکس‌هایش گاهی روی صندوق عقب ماشینی خم شده، گاهی کنار پژو ۴۰۵ ایستاده است؛ ماشینی که انگار بخشی از دنیای جوانی او شده بود. فوتبال هم از کودکی با او بود. از حدود هفت سالگی بازی می‌کرد. در بعضی عکس‌ها لباس ورزشی به تن دارد؛ در بعضی کنار طبیعت و آب ایستاده، در بعضی کنار مادرش لبخند می‌زند. عکس‌ها هنوز نمی‌دانند چه اتفاقی قرار است بیفتد. یوسف در آنها هنوز آینده دارد. هنوز می‌تواند بزرگ‌تر شود، کار کند، فوتبال بازی کند، ماشین دیگری بخرد، عاشق شود، سفر برود، برای مادرش هدیه بیاورد، پیر شود. مرگ هنوز وارد قاب نشده است. رابطه یوسف و مادرش فقط رابطه مادری نبود که منتظر فرزندش باشد. یوسف وقتی بیرون بود خبر می‌داد. عکس می‌فرستاد. گاهی موقعیتش را می‌گفت. مادر تقریبا می‌دانست کجاست و چه وقت باید منتظر رسیدنش باشد. و وقتی می‌گفت می‌آیم، می‌آمد. حتی بسیاری از وقت‌ها زودتر از زمانی که گفته بود می‌رسید. خسته از کار وارد خانه می‌شد، اما صورتش خندان بود. مادر را می‌دید، به آغوشش می‌رفت و خستگی روز انگار همان پشت در جا می‌ماند. برای مادر، بازگشت یوسف یک حادثه نبود؛ بخشی از نظم زندگی بود. آمدن. در باز شدن. صدای یوسف. آغوش. غذا. چند کلمه حرف. و بعد پایان یک روز دیگر. اما آن شب، این نظم ساده شکست. شب چهارشنبه‌سوری بود. خیابان‌های اصفهان پر از رفت‌وآمد و صدای انفجار ترقه‌ها بود. یوسف هنوز سر کار بود. نزدیک ساعت یک شب تلفن مادر زنگ زد. صدای یوسف بود. مثل همیشه خبر داد که دارد برمی‌گردد. «بیست دقیقه دیگه میام.» جمله‌ای عادی. آن‌قدر عادی که هیچ مادری هنگام شنیدنش فکر نمی‌کند باید آن را برای باقی عمرش به خاطر بسپارد. بیست دقیقه. مادر منتظر شد. برای یوسف غذا آماده بود. شاید نگاهش گاهی روی ساعت می‌رفت و برمی‌گشت. بیست دقیقه گذشت. یوسف نیامد. دو دقیقه دیگر. بیست‌ودو دقیقه. هنوز چیز عجیبی نبود. خیابان شلوغ بود. شب چهارشنبه‌سوری بود. شاید چند دقیقه دیرتر می‌رسید. بیست‌وپنج دقیقه. باز هم نیامد. اما این‌بار چیزی کوچک در دل مادر شروع به حرکت کرد. یوسف معمولا دیر نمی‌کرد. اگر قرار بود دیر برسد، خبر می‌داد. او اهل این نبود که مادر را چشم‌به‌راه بگذارد. سی دقیقه شد. دیگر آن چند دقیقه ساده نبود. مادر تلفن را برداشت. شماره یوسف را گرفت. زنگ خورد. کسی جواب نداد. دوباره. باز هم صدایی نبود. نگرانی آرام‌آرام جای انتظار را گرفت. عرق سرد روی پیشانی مادر نشست. چرا جواب نمی‌دهد؟ چه شده؟ دلش شور می‌زد. ذهن آدم وقتی کسی که دوستش دارد ناگهان جواب نمی‌دهد، با سرعتی وحشتناک بدترین راه‌ها را طی می‌کند. نکند تصادف کرده؟ شاید اتفاقی برای ماشین افتاده؟ شاید گوشی را نمی‌شنود؟ شاید... نه. فکر بد نکن. الان زنگ می‌زند. الان ماشینش جلوی خانه می‌ایستد. الان در باز می‌شود. مادر احتمالا بارها خودش را از رفتن به سوی بدترین فکر برگرداند. نه. یوسف گفته می‌آید. یوسف بی‌قول نبود. او باید بیاید. اما تلفن همچنان خاموش نبود؛ زنگ می‌خورد و کسی پاسخ نمی‌داد. و شاید ترسناک‌ترین صدا در آن شب، نه صدای ترقه بود و نه انفجارهای خیابان. صدای زنگ تلفنی بود که کسی آن سویش جواب نمی‌داد. فقط چند دقیقه پیش، یوسف آن سوی همان خط زنده بود. صدایش بود. گفته بود بیست دقیقه دیگر می‌رسم. حالا همان تلفن زنگ می‌خورد و سکوت جواب می‌داد. در فاصله میان محل کار و خانه، در حوالی خیابان حافظ، اتفاقی افتاده بود که مادر هنوز از آن خبر نداشت. شلیک شده بود. و آن بیست دقیقه‌ای که قرار بود یوسف را به خانه برساند، او را به نقطه‌ای برده بود که دیگر بازگشتی از آن نبود. بعد خبر رسید. آنچه خانواده شنیدند این بود که به یوسف شلیک شده و عامل تیراندازی نیروهای بسیجی بوده‌اند. مادر احتمالا هنوز می‌خواست جمله را نفهمد. آدم بعضی خبرها را می‌شنود اما مغز از پذیرفتنشان سر باز می‌زند. ممکن نیست. چند دقیقه پیش با من حرف زد. گفت می‌آید. غذایش آماده است. چطور ممکن است؟ نه. شاید زخمی شده. شاید بیمارستان است. شاید اشتباه می‌کنند. شاید یوسف دیگری است. مادر میان «شاید»ها به دنبال جایی برای زنده نگه داشتن پسرش می‌گشت. اما واقعیت راه خودش را باز کرد. یوسف دیگر برنمی‌گشت. تمام دنیای مادر در همان لحظه فرو ریخت. پسری که هجده سال برایش زندگی کرده بود، بزرگش کرده بود، نگرانش شده بود، برایش خندیده بود، با او بیرون رفته بود، عکس گرفته بود، منتظرش مانده بود و هر بار بازگشتنش را دیده بود، این‌بار دیگر قرار نبود برگردد. «یوسف من...» «پسر زیبای من...» «تمام زندگی من...» دیگر قرار نبود صدای در بیاید. دیگر قرار نبود خسته از کار وارد شود و مادرش را در آغوش بگیرد. دیگر قرار نبود پشت فرمان ۴۰۵ بنشیند. دیگر قرار نبود کفش فوتبال بپوشد. دیگر قرار نبود برای مادرش عکس بفرستد و بگوید کجاست. آن شب حتی مرگ هم پایان انتظار نبود. خانواده پنج روز برای تحویل گرفتن پیکر یوسف انتظار کشیدند. پنج روز. برای پسری که گفته بود: «بیست دقیقه دیگه میام.» مادر قرار بود بیست دقیقه منتظر بماند. بیست دقیقه شد نیم ساعت. نیم ساعت شد یک شب. یک شب شد یک روز. و یک روز شد پنج روز. چه کسی می‌تواند اندازه واقعی این پنج روز را برای یک مادر محاسبه کند؟ دقیقه‌هایش را؟ شب‌هایش را؟ هر بار باز شدن تلفن را؟ هر بار امید و ترس را؟ هر بار اینکه شاید هنوز اتفاق دیگری بیفتد؟ پنج روز بعد، یوسف را تحویل دادند. اما آنچه به خانه بازگشت، دیگر پسری نبود که مادر منتظرش بود. یوسف را در کفن تحویل گرفت. همان پسری که قرار بود با پای خودش بیاید، حالا دیگر نمی‌توانست مادرش را در آغوش بگیرد. شاید اینجا بود که آن بیست دقیقه برای همیشه متوقف شد. مادر می‌توانست در دلش فریاد بزند: با چه حقی؟ به چه فکر کردید؟ او هجده سال بیشتر نداشت. از سر کار برمی‌گشت. مادرش منتظرش بود. تنها ثمره زندگی یک مادر را با چند شلیک از او گرفتید؛ اما آیا حتی یک لحظه فکر کردید بعد از آن گلوله‌ها چه چیزی در یک خانه باقی می‌ماند؟ قاتل فقط یک بدن را از میان نمی‌برد. یک صندلی را خالی می‌کند. یک سفره را ناقص می‌کند. یک تلفن را تبدیل به موزه صداها و عکس‌های کسی می‌کند که دیگر نیست. یک مادر را محکوم می‌کند هر بار صدای ماشینی آشنا را می‌شنود، برای چند ثانیه خیال کند پسرش برگشته است. بعد از یوسف، اشیای معمولی دیگر معمولی نبودند. ساعتش. عطرش. کیفش. عکس‌های کودکی‌اش. گل‌هایی که زمانی برای مادر آورده بود. ماشین. تصاویر تلفن. هر کدام تکه‌ای از او شدند. مادر بعضی از آنها را در یک قاب کنار هم گذاشت. پیش از آن شب، ساعت فقط وسیله‌ای برای نشان دادن زمان بود. بعد از آن شب، زمان خودش تبدیل شد به درد. ساعت یک. تماس. «بیست دقیقه دیگر می‌آیم.» یک و بیست. انتظار. بیست‌وپنج دقیقه. نگرانی. سی دقیقه. تماس بی‌پاسخ. بعد خبری که زندگی را به «قبل» و «بعد» تقسیم کرد. حتی تلفن همراه هم دیگر یک وسیله معمولی نبود. عکس‌ها همان‌جا ماندند. فیلم‌ها همان‌جا ماندند. پیام‌ها همان‌جا ماندند. صدای پسری که مرده بود، هنوز می‌توانست با لمس یک صفحه دوباره شنیده شود. گاهی آدم فیلمی را باز می‌کند و برای چند ثانیه زمان فریبش می‌دهد. یوسف دوباره زنده است. می‌خندد. حرف می‌زند. حرکت می‌کند. مادر دوباره صدایش را می‌شنود. بعد فیلم تمام می‌شود. صفحه تاریک می‌شود. و یوسف برای بار دوم از اتاق می‌رود. ماشین هم داستان دیگری پیدا کرد. مادر بعدها با دیدن ماشینی شبیه ۴۰۵ یوسف، برای لحظه‌ای خیال می‌کرد شاید خودش باشد. قلب همیشه حقیقت را به سرعت عقل نمی‌پذیرد. یک ماشین از دور می‌آید. رنگش آشناست. شکلش آشناست. برای یک ثانیه: یوسف؟ ماشین نزدیک می‌شود. راننده دیگری پشت فرمان است. و یک مادر دوباره می‌فهمد پسرش برنمی‌گردد. تولد آمد. نوروز آمد. روز پسر آمد. مناسبت‌ها یکی پس از دیگری رسیدند. تقویم بدون یوسف به حرکت ادامه داد. اما در عکس‌هایش زمان متوقف شده بود. همان صورت جوان. همان سبیل کم‌رنگ. همان نگاه. همان لبخند. همان پسری که هنوز نمی‌داند عمرش قرار است هجده سال بیشتر نباشد. در زندگی واقعی، دوستانش بزرگ‌تر می‌شوند. ماشین‌هایشان عوض می‌شود. کار می‌کنند. ازدواج می‌کنند. شاید صاحب فرزند شوند. اما یوسف در عکس‌ها همیشه همان جوان باقی می‌ماند. هجده ساله. شاید همین یکی از بی‌رحمانه‌ترین شکل‌های مرگ جوان باشد. آدم فقط گذشته او را از دست نمی‌دهد. تمام آینده‌اش را هم یکجا از دست می‌دهد. همه چیزهایی که می‌توانست باشد و نشد. تمام صبح‌هایی که می‌توانست بیدار شود. تمام گل‌هایی که می‌توانست برای مادرش بخرد. تمام گل‌هایی که می‌توانست در فوتبال بزند. تمام ماشین‌هایی که می‌توانست تعمیر کند. تمام آغوش‌هایی که می‌توانست به مادرش بدهد. و حالا از میان همه این خاطرات، یک جمله باقی مانده است؛ شاید ساده‌ترین جمله‌ای که یوسف در تمام عمرش گفته بود: «بیست دقیقه دیگه میام.» او نمی‌دانست این جمله قرار است برای مادرش تبدیل به یک عمر انتظار شود. مادر هم نمی‌دانست وقتی تلفن را قطع می‌کند، آخرین بار است که صدای پسرش را پیش از رسیدن به خانه می‌شنود. اگر می‌دانست، شاید تلفن را قطع نمی‌کرد. شاید هزار چیز می‌گفت. شاید فقط می‌گفت: «یوسف... زود بیا.» اما آدم‌ها هنگام آخرین مکالمه نمی‌دانند که آخرین مکالمه است. برای همین است که آخرین جمله‌ها اغلب ساده‌اند. «دارم میام.» «غذا رو گرم کن.» «بیست دقیقه دیگه می‌رسم.» و شاید دردناک‌ترین بخش داستان سید یوسف میری همین باشد: او به مادرش دروغ نگفت. قولش را هم فراموش نکرد. او داشت به خانه می‌آمد. فقط نگذاشتند برسد. و برای مادرش، ساعت هنوز جایی میان همان تماس و همان در بسته مانده است. بیست دقیقه تا خانه. فاصله‌ای که یوسف هرگز تمامش نکرد. و مادری که هنوز، در جایی از قلبش، منتظر شنیدن صدای در است.