روایت روزآخر- جاوید نام تانیا عباسی
در پنجره چاپ، چاپگر یا گزینه Save as PDF را انتخاب کنید.
دختری که زندگی را دوست داشت و پاپی هنوز چشمبهراه اوست
روایت روز آخر-جاوید نام تانیا عباسی
تانیا عباسی؛ دختری که زندگی را دوست داشت و پاپی هنوز چشمبهراه اوست
نوشته و تدوین -س. روزبه
بعضی آدمها وقتی میروند، فقط یک صندلی را خالی نمیکنند. رفتنشان در تمام خانه پخش میشود؛ در اتاقی که هنوز بویشان را دارد، در لباسی که کسی دلش نمیآید جابهجایش کند، در آینهای که سالها دو صورت را کنار هم دیده، در صدای زنگ در، در تولدی که دیگر جشن نیست و حتی در نگاه حیوانی که نمیداند مرگ چیست، اما خوب میفهمد کسی که دوستش داشته دیگر برنمیگردد.
تانیا عباسی از همین آدمها بود.
اگر زندگی او را از کودکی ورق بزنیم، پیش از هر چیز با دختربچهای روبهرو میشویم با چشمهایی درشت و پر از کنجکاوی؛ گاهی با دستهگلی کوچک در دست، گاهی با توپ، گاهی با لباسهای رنگی و موهایی که با گیرههای کوچک کودکانه آراسته شدهاند. دنیای او هنوز ساده بود؛ دنیا همان جایی بود که مادر در آن بود، بازی بود، برف بود، گل بود، تولد بود و فردایی که قرار بود از راه برسد.
آن دختربچه آرامآرام بزرگ شد، اما چیزی در نگاهش تغییر نکرد؛ همان روشنی، همان بیآلایشی و همان لبخندی که بیشتر از آنکه ساخته دوربین باشد، از درون میآمد.
تانیا در بیستویکسالگی، دانشجوی حسابداری بود. جوان بود، زیبا بود و زندگی تازه داشت در برابرش باز میشد. هنوز هزار راه نرفته داشت، هزار تصمیم نگرفته، هزار سفر نکرده و هزار صبحی که باید از خواب بیدار میشد و نمیدانست آن روز چه اتفاق تازهای در انتظارش است.
او فقط دختر خانه نبود. برای مادرش، رفیق بود؛ همدم بود؛ کسی که میشد با او خندید، حرف زد، خسته شد، دوباره جان گرفت و فردا را تحمل کرد.
مادر بعدها نوشت که تانیا «همه زندگی» او بوده است.
این جمله را شاید کسی که فرزندی را از دست نداده باشد، فقط بخواند؛ اما یک مادر معنای واقعی آن را میفهمد. وقتی تنها فرزندت همه زندگی تو باشد، رفتنش فقط کم شدن یک نفر از خانه نیست. انگار بخشی از خودت را میبرند و تو را با نیمهای باقیمانده مجبور میکنند به زندگی ادامه بدهی.
تانیا به زندگی فقط از پنجره خودش نگاه نمیکرد. با حیوانات مهربان بود. گربهای را در آغوش میگرفت، برای حیوان زخمی یا تشنه دل میسوزاند و از کنار رنج موجودی بیتفاوت نمیگذشت. شاید همین چیزهای کوچک بهتر از هر شعار بزرگی آدمها را معرفی کنند.
و بعد پاپی بود.
پاپی شاید هنوز نداند «مرگ» یعنی چه.
برای او مرگ واژهای ندارد. نمیداند چرا کسی که صدایش میکرد، نوازشش میکرد و بخشی از دنیای روزمرهاش بود، یک روز رفت و دیگر برنگشت.
اما نبودن را میفهمد.
انتظار را میفهمد.
دلتنگی را هم، به زبان خودش، میفهمد.
با هر صدایی تکان میخورد. صدای پا، باز شدن دری، آمدن کسی، شاید برای چند ثانیه در دل آن حیوان کوچک همان امید قدیمی را زنده کند: نکند تانیا باشد؟
پاپی تقویم ندارد. روزها را نمیشمارد. نمیداند چند ماه گذشته است. فقط میداند کسی کم شده است.
و چه تصویر دردناکی است؛ حیوانی که معنای مردن را نمیفهمد، اما هنوز چشمبهراه کسی است که دیگر نمیآید.
مادر تانیا اما معنای مرگ را خوب فهمیده است؛ بیشتر از آنچه هر مادری باید بفهمد.
در زندگی او روزی وجود دارد که همه چیز را به «پیش از آن» و «پس از آن» تقسیم کرده است. پیش از آن، تانیا بود. بعد از آن، عکسهای تانیا ماند، لباسهایش ماند، خاطرههایش ماند، پاپی ماند و مادری که باید صبحها چشم باز کند و دوباره همان حقیقت را به یاد بیاورد.
روزهایی بوده که مادر بر پیکر فرزندش خم شده؛ مادری که زمانی کودک کوچک خود را در آغوش گرفته بود، حالا باید با کیسهای روبهرو میشد که عزیزترین انسان زندگیاش را در خود داشت.
هیچ زبانی برای چنین لحظهای ساخته نشده است.
آدم میتواند درباره مرگ بنویسد، اما چگونه میتوان لحظهای را نوشت که یک مادر دست بر پیکر بیجان دختر بیستویکسالهاش میگذارد؟
از آنجا به بعد، مزار تانیا برای مادر به جایی میان دو جهان تبدیل شد.
گلها آمدند. شمعها روشن شدند. قابهای کوچک و بزرگ کنار هم نشستند. تصاویر کودکی و جوانی در کنار یکدیگر قرار گرفتند؛ انگار میخواستند همه بیستویک سال را روی چند متر خاک جمع کنند.
مادر گاهی بر مزار خم میشود، گاهی گلها را میبوسد، گاهی دستهایش را رو به آسمان میبرد و گاهی پرندهای را آزاد میکند.
کبوتر از میان دستهای او بالا میرود.
مادر نگاهش میکند.
پرنده میتواند برود.
میتواند از دیوارها عبور کند، از قبرستان دور شود و در آسمان گم شود.
شاید در آن چند ثانیه، آزادی معنای دیگری پیدا کند؛ گویی مادری چیزی را به آسمان میسپارد که دیگر روی زمین توان نگه داشتنش را ندارد.
اما خودش میماند.
با سنگ.
با گل.
با نامی که روی سنگ حک شده است.
با سوالی که پاسخی ندارد.
تانیا پیش از آنکه خودش به نامی در میان جانباختگان تبدیل شود، درباره کسانی سخن گفته بود که پیش از او رفته بودند. گفته بود:
«من ادامهدهنده راه مهسا و نیکا هستم.»
آن جمله امروز وزن دیگری دارد.
شاید هنگام گفتنش نمیدانست روزی نام خودش نیز کنار همان نامها نوشته خواهد شد. نمیدانست تصویرش در خیابانهای شهرهای دیگر بالا خواهد رفت، مردم در هوای سرد اروپا عکسش را در دست خواهند گرفت و صورت دختر بیستویکسالهای از تهران، هزاران کیلومتر دورتر، میان جمعیت دیده خواهد شد.
نام تانیا از خانهشان بیرون رفت.
به مزار رسید.
از مزار گذشت.
به خیابانها رفت.
در بروکسل و شهرهای دیگر، عکسش در دست کسانی قرار گرفت که شاید هرگز صدایش را نشنیده بودند. در تجمعهایی که صدها تصویر از جوانان کشتهشده کنار هم چیده شد، چهره تانیا هم یکی از همان صورتها شد؛ صورتهایی که هر کدام پشت خود یک خانه، یک مادر، یک پدر، یک دوست و یک زندگی ناتمام داشتند.
اما خطری در همینجاست: اینکه یک انسان در میان صدها تصویر، فقط به یک «نام» تبدیل شود.
تانیا نباید فقط یک نام باشد.
پیش از آنکه به تصویر روی پلاکارد بدل شود، دختری بود که میخندید.
با مادرش عکس میگرفت.
برفبازی میکرد.
تولد میگرفت.
حیوانات را دوست داشت.
پاپی را نوازش میکرد.
لباسهای رنگی دوست داشت.
برای آینده برنامه داشت.
و قرار بود روزی سفر کند، زندگی خودش را بسازد، شاید عاشق شود، شاید مادر شود، شاید سالها بعد کنار مادرش از روزهای جوانی حرف بزند.
هیچکدام از اینها اتفاق نیفتاد.
اکنون تولدهای تانیا هم شکل دیگری پیدا کردهاند. شمع هست، اما صدای خنده نیست. کیک هست، اما کسی نیست آرزویی کند و شمعها را فوت کند.
مادر شمع روشن میکند و جای جشن را سوگ میگیرد.
این شاید یکی از بیرحمانهترین شکلهای فقدان باشد: وقتی چیزهایی که زمانی نشانه شادی بودند، تبدیل به ابزار عزاداری میشوند.
با این همه، تانیا فقط در اندوه مادر باقی نمانده است.
مردم نامش را گفتهاند.
عکسش را حمل کردهاند.
برای او گل بردهاند.
در کنار مزارش ایستادهاند.
و مادرش با وجود همه فروپاشی درونی، تلاش کرده نام دخترش فراموش نشود.
شاید این تنها کاری است که از دست مادری برمیآید که دیگر نمیتواند فرزندش را به خانه برگرداند: نگذارد او برای بار دوم کشته شود؛ این بار در فراموشی.
تانیا مظلوم رفت؛ جوان، بیصدا و در آغاز زندگی.
اما آن سکوت بعد از مرگش به هزار صدا تبدیل شد.
در صدای مادر.
در صدای مردمی که نامش را فریاد زدند.
در تصاویرش که از مرزها عبور کردند.
در کبوترانی که از کنار مزارش به آسمان رفتند.
و حتی در سکوت پاپی که با هر صدایی سر بلند میکند.
شاید پاپی هنوز امیدوار باشد.
شاید مادر نیز، در جایی بسیار دورتر از عقل و واقعیت، هنوز هنگام باز شدن در برای یک لحظه منتظر باشد.
فقدان همین است.
عقل میداند کسی رفته است، اما دل حاضر نیست باور کند.
تانیا فقط بیستویک سال داشت.
اما زندگی را نمیتوان فقط با تعداد سالها سنجید.
گاهی انسانی تنها بیستویک سال زندگی میکند و بعد از رفتنش، عشق او سالها در خانه، در قلب یک مادر، در حافظه مردم و حتی در انتظار یک سگ ادامه پیدا میکند.
تانیا دیگر از در وارد نمیشود.
اما پاپی هنوز گوش میدهد.
مادر هنوز نامش را صدا میزند.
کبوتر هنوز در آسمان تصویر آن روز پرواز میکند.
و مردمی هنوز عکس دختری را بالا میگیرند که روزی گفته بود:
«من ادامهدهنده راه مهسا و نیکا هستم.»
مرگ توانست زندگی کوتاهش را متوقف کند؛
اما نتوانست عشق را متوقف کند.
و شاید همین است که از تانیا باقی مانده است:
دختری زیبا، آرام و عاشق زندگی؛
دختری که فرصت نکرد زندگی را تا پایان زندگی کند،
اما هنوز در قلب مادرش، در انتظار پاپی و در حافظه مردمی که نامش را فراموش نکردهاند، ادامه دارد.
منتشرشده در وبسایت س. روزبهhttps://srouzbeh.com/posts/entry-1788714249489-bf54392f