روایت روز آخر؛ سعید اسکندری «میرم، برمیگردم...»
در پنجره چاپ، چاپگر یا گزینه Save as PDF را انتخاب کنید.
سه روز بود که از شمال برگشته بودند.
از همان باغی که سعید دوستش داشت؛ باغی که بعدها قرار بود معنای دیگری پیدا کند. از میان درختها چند نارنج هم با خودشان آورده بودند. نارنجهایی معمولی که هیچکس فکر نمیکرد یکی از آنها چند روز بعد به بخشی از آخرین خاطره یک زندگی تبدیل شود.
آن شب، یکی از همان نارنجها کنار یک کاسه سوپ قرار گرفت.
کودک خانواده کمی ناخوش بود. در خانه سوپ درست شده بود و شام هم داشت آماده میشد. سعید اما آرام و قرار نداشت. چند بار به اتاق رفت و برگشت. لباس پوشید، بیرون آمد، دوباره برگشت.
لباسهایش سرمهای بود. لباسی که سالها قبل از ارمنستان آورده بود و دیگر چندان نو نبود.
آمد و خودش را نشان داد.
«بهارک، من اینو پوشیدم، دارم میرم.»
نگاهی به لباسش افتاد.
«کاش لباس بهتر میپوشیدی.»
جواب داد:
«نه، نمیخوام برم عروسی.»
و بعد جملهای گفت که آن لحظه شاید فقط یک تعبیر از وضعیت خیابان بود، اما چند ساعت بعد معنای دیگری پیدا کرد:
«میخوام برم جنگ... جنگه.»
گفتند دستکم قبل از رفتن چیزی بخور.
اول قبول نکرد.
«میرم، برمیگردم، با هم شام میخوریم.»
قرار بود برگردد.
قرار بود شام باشد.
قرار بود فردایی باشد مثل بسیاری از فرداهای دیگر.
اما سرانجام نشست و یک کاسه بزرگ سوپ خورد. یکی از نارنجهایی را که سه روز قبل از باغ آورده بودند برداشت، آبش را روی سوپ ریخت و خورد.
امروز، از میان تمام آنچه از آن شب باقی مانده، همین اتفاق ساده تبدیل به یک تسلی شده است:
سعید گرسنه از خانه بیرون نرفت.
آن شب شام آماده شد.
اما سعید دیگر برای خوردنش برنگشت.
مردی که هنوز برای فردا برنامه داشت
سعید اسکندری متولد ۱۳۴۴ بود.
تصاویر باقیمانده از او، مردی را نشان میدهد که سن شناسنامهایاش چندان با ظاهر و شیوه زندگیاش جور درنمیآمد؛ مردی ورزشکار و پرتحرک که بخشی از زندگیاش با کاراته گره خورده بود. سالها کیوکوشین کار کرده و مدتی نیز آموزش داده بود. در روایتها و مدارک گردآوریشده برای این نوشته، از سابقه مربیگری او در قصر فیروزه و درجه بالای او در کاراته یاد شده است.
اما اگر بخواهیم سعید را فقط با شغل، ورزش یا تاریخ تولدش معرفی کنیم، بخش بزرگی از او گم میشود.
شاید عکسهای خانوادگی بیشتر بگویند.
در یکی از آنها، نوزادی در دستهای اوست.
در دیگری، همان رابطه پدر و فرزند ادامه پیدا میکند.
سعید پدری بود که هنوز انتظار داشت سالهای زیادی فرصت داشته باشد تا بزرگ شدن پسرش را ببیند.
او هنگام مرگ در سنی نبود که زندگی را تمامشده بداند. بیمار نبود. برای آینده برنامه داشت. کار میکرد، به باغش میرسید، سفر کرده بود، مهمانی میرفت، در جمع خانواده حاضر میشد و درباره آینده فرزندش فکر میکرد.
آخرین یلدایش را هم در جمع خانواده گذرانده بود؛ یلدایی که همزمان با جشن تولد یکی از کودکان خانواده بود.
کسی آن شب نمیدانست این یکی از آخرین جشنهایی است که سعید در آن حضور دارد.
«ایران درست میشه»
سعید سفر خارجی را تجربه کرده بود، اما در سالهای آخر کمتر میل داشت همراه خانواده به سفر برود.
حرفی داشت که تکرارش میکرد.
میخواست روزی با پاسپورتی سفر کند که وقتی آن را مقابل مامور مرزی میگذارد، احساس احترام کند.
وقتی صحبت از رفتن به کانادا یا آلمان، کار کردن در خارج از کشور یا آینده فرزندشان میشد، نگاه سعید بیشتر به ماندن بود. نمیخواست مادر و کودکی خردسال برای ساختن آینده، در کشوری دیگر از صفر شروع کنند.
امیدوار بود روزی شرایط آنقدر تغییر کند که بتواند از ایران هزینه تحصیل فرزندش را تامین کند.
میگفت:
«ایران درست میشه.»
و برای خودش هم آیندهای در همان ایران تصور میکرد.
شاید همین نکته است که مرگش را تلختر میکند: او مردی نبود که با زندگی خداحافظی کرده باشد.
برای زندگی نقشه داشت.
باغی که به یادگار ماند
شمال برای سعید فقط مقصد سفر نبود.
باغش را دوست داشت.
به درختها میرسید، مراقبشان بود و وقتی فصل انجیر میشد، سبدها را پر میکرد و میآورد. گردوها را جمع میکردند. درخت گلابی جنگلی هم بود؛ همان درختی که ماهها بعد کسی مقابل دوربین ایستاد و با سعید دربارهاش حرف زد.
دیگر خودش نبود که به درختها برسد.
این بار کسی که چندان اهل باغبانی نبود، مجبور شده بود کارهایی را انجام دهد که پیش از آن سعید انجام میداد؛ رسیدگی به باغ، کود دادن، سمپاشی و مراقبت از درختان.
و میان همان درختها سوالی مطرح شد که پاسخی نداشت:
کجایی؟
همینجایی؟
در همین باغ؟
یا از جایی دیگر ما را میبینی؟
باغ باقی مانده بود.
درختها هم بودند.
فقط مردی که هر روز میانشان راه میرفت، دیگر نبود.
این باغ حالا بخشی از چیزی است که برای فرزندش باقی مانده است.
خوابی که یک سال تکرار شد
حدود یک سال پیش از مرگ، سعید گاهی از خوابی حرف میزد که ذهنش را مشغول کرده بود.
میگفت مادرش را در خواب دیده است.
مادر آمده و چیزی شبیه پلاک جانباختگان جنگ را به گردنش انداخته است.
اما فقط خواب نبود.
گاهی حرفهایی میزد که آن زمان شاید کسی نمیخواست جدیشان بگیرد.
میگفت اگر روزی شلوغی بزرگی اتفاق بیفتد، تیر میخورد.
حتی محلش را هم میگفت:
سمت راست بدنم.
و گاهی حرف از جدایی میزد.
«شاید ازتون جدا بشم.»
وقتی از او پرسیده میشد آیا منظورش این است که خانواده را ترک خواهد کرد، جوابش این بود:
«نه اونجوری که تو فکر میکنی... اون جدایی نه. یه جدایی دیگه.»
هیچکس نمیتواند بداند این حرفها از کجا آمده بود و نباید امروز آنها را به عنوان پیشگویی تعبیر کرد.
آنها فقط خاطراتی هستند که بعد از مرگ سعید، دیگر نمیشود به سادگی از کنارشان گذشت.
بهخصوص وقتی آنچه او درباره سمت راست بدنش گفته بود، بعدها با جراحتی که از او گزارش شد، معنای هولناکتری پیدا کرد.
۱۸ دی ۱۴۰۴
آن پنجشنبه، تهران آرام نبود.
اعتراضات سراسری به روزهای پرتنشی رسیده بود و در تهرانپارس نیز مردم به خیابان آمده بودند.
سعید هم میخواست بیرون برود.
این اولین تجربه او از چنین فضایی نبود. در خاطرات باقیمانده از او، از حضورش در اعتراضات ۱۴۰۱ نیز یاد شده است.
اما برای کودک خانواده، ۱۴۰۱ خاطره دیگری داشت.
در یکی از شبهای آن اعتراضات، وقتی از بیمارستان برمیگشتند، حوالی فلکه سوم تهرانپارس با فضای ناآرام خیابان و سلاحی که به سمت خودرو و کودک گرفته شده بود روبهرو شده بودند. کودک وحشت کرده و خودش را داخل خودرو انداخته بود.
آن ترس هنوز باقی مانده بود.
به همین دلیل، وقتی سعید آن شب از خیابان تماس گرفت و پیشنهاد کرد برگردد و آنها را هم با ماشین ببرد، پاسخ منفی بود.
کودک از تیراندازی میترسید.
سعید تنها ماند.
تماسها
از زمانی که از خانه بیرون رفت، مرتب تلفن میکرد.
یک تماس.
بعد یکی دیگر.
و یکی دیگر.
گاهی فاصله تماسها فقط چند دقیقه بود.
میگفت مردم آمدهاند.
میگفت جمعیت زیاد است.
از خیابان خبر میداد و دوباره تماس میگرفت.
در خانه تلفن هنوز تنها رشتهای بود که سعید را به خانواده وصل میکرد.
تا حدود ساعت ۸:۱۵ شب.
در یکی از آخرین تماسها گفت تیراندازی شده است. چیزی شبیه گلوله پلاستیکی به پایش خورده و درد دارد.
گفت بعدا تماس میگیرد.
تماس تمام شد.
چند دقیقه گذشت.
این بار از خانه با او تماس گرفتند.
جواب نداد.
دوباره تماس گرفتند.
باز هم هیچ.
گوشی دیگر در دسترس نبود.
شاید در همان لحظه هیچکس هنوز حاضر نبود احتمال دیگری را به زبان بیاورد.
چون سعید گفته بود برمیگردد.
آن سوی تلفن
شب جلو میرفت.
تماسها بیجواب میماند.
از کسانی که در بیمارستانها کار میکردند پرسوجو شد.
آیا هنوز خیابانها شلوغ است؟
آیا درگیری ادامه دارد؟
پاسخی که رسید، نگرانی را بیشتر کرد:
مجروح زیاد آورده بودند.
پیکر زیاد آورده بودند.
اما هنوز خبری از سعید نبود.
بعد ارتباطها دشوارتر شد.
و خانواده وارد یکی از دردناکترین وضعیتهایی شدند که انسان میتواند تجربه کند:
نه میتوانستند بگویند زنده است،
نه میتوانستند بپذیرند مرده است.
سعید فقط ناپدید شده بود.
و بعد، یک ویدیو
تصاویر در شبکههای اجتماعی میچرخیدند.
در میان آنها ویدیویی بود از مردی مجروح که افرادی تلاش میکردند نجاتش دهند.
صحنه در یک پارکینگ بود.
چند نفر اطراف مرد جمع شده بودند.
تلاش برای احیا.
هیاهو.
دستهایی که هنوز میخواستند کاری انجام دهند.
در بخشی از تصاویر، مدرکی را کنار صورت مرد گرفته بودند تا شاید کسی او را بشناسد.
روی مدرک یک نام دیده میشد:
سعید اسکندری.
آنچه ابتدا فقط یک تصویر در شبکههای اجتماعی بود، حالا به خانهای وصل میشد که صاحبش گفته بود برای شام برمیگردد.
گزارشهای عمومی بعدی نیز بخش اصلی این واقعه را تایید کردند. «Witness Report» سعید اسکندری، متولد ۱۳۴۴، را از جانباختگان تهران معرفی کرده و نوشته است که او در ۱۸ دی در فلکه سوم تهرانپارس بر اثر اصابت گلوله جنگی به قفسه سینه جان باخت و ویدیوی تلاش برای احیای او در شبکههای اجتماعی منتشر شد.
گزارش تفصیلی هرانا نیز نام «سعید اسکندری» را در فهرست موارد تاییدشده جانباختگان اعتراضات ثبت کرده و تهران را محل جانباختن او ذکر کرده است.
درباره نقطه دقیق شلیک و اینکه تیر از کجا و توسط چه کسی شلیک شده، روایتها و گمانههایی وجود دارد. اما برای این روایت، آنچه سند کافی برای اثباتش نداریم به عنوان واقعیت نوشته نمیشود.
آنچه میدانیم، سرنوشت مردی است که آن شب از خانه بیرون رفت.
چهار روز
یک شب گذشت.
بعد یک روز.
روز دوم.
روز سوم.
و روز چهارم.
چهار روز جستوجو برای کسی که گفته بود چند ساعت دیگر برمیگردد.
چهار روزی که امید و ترس باید کنار هم زندگی میکردند.
سرانجام سعید را در کهریزک پیدا کردند.
این بخش از روایت نیز با گزارش مستقل موجود تطبیق دارد؛ Witness Report نوشته است خانواده پس از چهار روز پیکر سعید را در کهریزک یافتند.
دیگر انتظار تمام شده بود.
اما نه آنگونه که کسی میخواست.
آن کاسه سوپ، آخرین غذایی بود که سعید در خانه خورده بود.
آن لباس سرمهای، آخرین لباسی بود که پیش از رفتن نشان داده بود.
و آن تماس کوتاه، یکی از آخرین صداهایی بود که از او باقی ماند.
مردی که گفته بود:
«میرم، برمیگردم...»
دیگر به خانه برنگشت.
یک سنگ، یک عکس، یک کودک
بعدها تصاویر دیگری ثبت شد.
این بار سعید دیگر در عکسها کنار خانواده نبود.
صورتش روی سنگ حک شده بود.
گلها روی مزار قرار میگرفتند و کودکی که زمانی در آغوش پدر دیده میشد، حالا با دستهگل به دیدنش میآمد.
فاصله میان این دو تصویر شاید تمام داستان را تعریف کند:
در یکی، پدر کودک را در آغوش گرفته است.
در دیگری، کودک کنار سنگ مزار پدر ایستاده است.
زمان برای کودک متوقف نشد.
او بزرگتر شد.
ورزشش را ادامه داد.
کمربندش عوض شد و به کمربند نارنجی رسید.
خبری که در شرایط دیگری شاید کودک با شوق به خانه میآمد تا به پدرش بگوید، حالا باید کنار مزار گفته میشد.
پدر نبود تا پیشرفت فرزندش را ببیند.
اما فرزند آمده بود تا خبرش را برای پدر بیاورد.
تولدت مبارک، سعید
بعد نوبت تولد رسید.
تولد معمولا یادآور آمدن است.
اما این بار مراسم تولد برای کسی برگزار میشد که رفته بود.
بر سر مزار سعید جمع شدند.
در ویدیوی این مراسم، کیک بزرگی روی مزار دیده میشود.
روی آن نوشته شده:
SAEED
تصویرش کنار کیک است.
گلها هستند.
شمعها هستند.
فرزندش آنجاست.
نزدیکان و کسانی که برای یاد او آمدهاند، دور مزار ایستادهاند.
سرودی برای ایران نیز در مراسم طنین میاندازد.
شاید برای مردی که بارها از آینده ایران حرف زده بود، این یکی از تلخترین تناقضهای سرنوشت باشد:
روزی گفته بود وقتی شرایط کشور بهتر شود، سفر میکنیم.
گفته بود ایران درست میشود.
گفته بود آینده فرزندش را خواهد ساخت.
حالا سرودی برای ایران کنار سنگ مزارش پخش میشد.
کیک بود.
شمع بود.
گل بود.
مهمان هم بود.
فقط صاحب تولد نبود.
شش ماه بعد
نوزدهم تیر.
تقریبا شش ماه از آن شب گذشته بود.
دوباره به دیدنش آمدند.
برای کودکی که همراهشان بود، ماندن کنار مزار آسان نبود. دلتنگ میشد و طاقت زیادی نداشت.
زندگی در این شش ماه، بیاعتنا به آنچه اتفاق افتاده بود، جلو رفته بود.
باید دوباره کار کرد.
باید به بیمارستان برگشت.
باید به باغ رسید.
باید کودک را بزرگ کرد.
باید صبح از خواب بیدار شد و روز دیگری را شروع کرد.
اما جای یک نفر در تمام این کارهای معمولی خالی مانده بود.
گل رز روی مزارش گذاشتند.
سعید گل را دوست داشت.
و باغ هنوز میوه میدهد
شاید پایان این داستان نه در کهریزک باشد و نه حتی کنار سنگ مزار.
شاید باید دوباره به همان جایی برگردیم که داستان از آنجا شروع شد:
باغ.
همان باغی که سه روز پیش از مرگ سعید از آن برگشته بودند.
همان باغی که نارنج آخرین غذای او از آن آمده بود.
درختها هنوز هستند.
گلابی جنگلی هنوز ایستاده است.
فصل انجیر دوباره میرسد.
گردوها دوباره روی زمین میافتند.
کسی باید به درختها کود بدهد.
کسی باید مراقبشان باشد.
کسی باید میوهها را جمع کند.
فقط دیگر سعید میان درختها قدم نمیزند.
باغی که زمانی بخشی از زندگی او بود، حالا یادگار او برای فرزندش شده است.
و شاید روزی آن کودک، وقتی بزرگتر شد، میان همان درختها راه برود و بداند پدرش زمانی اینجا راه میرفته است.
بداند نارنجی از همین باغ، در شبی از زمستان ۱۴۰۴، آخرین غذای پدرش را مزهدار کرده بود.
روایت روز آخر
برای ثبت مرگ یک انسان شاید چند خط کافی باشد:
نام: سعید اسکندری.
متولد: ۱۳۴۴.
محل: تهران.
تاریخ: ۱۸ دی ۱۴۰۴.
هرانا نام سعید اسکندری را در میان موارد تاییدشده ثبت کرده است. منابع دیگری نیز اصابت گلوله به قفسه سینه در فلکه سوم تهرانپارس، انتشار ویدیوی تلاش برای احیای او و پیدا شدن پیکرش در کهریزک پس از چهار روز را گزارش کردهاند.
اما یک زندگی در این چند خط جا نمیشود.
در گزارش رسمی جایی برای کاسه سوپ نیست.
برای نارنج باغ نیست.
برای لباس قدیمی ارمنستان نیست.
برای پدری که میخواست بزرگ شدن فرزندش را ببیند نیست.
برای درخت گلابی نیست.
برای تماسهای چنددقیقهای آن شب نیست.
برای کودکی که کمربند نارنجیاش را به مزار پدر میبرد نیست.
برای کیک تولدی که روی سنگ قبر گذاشته شد هم جایی نیست.
اینها در آمار ثبت نمیشوند.
اما زندگی یک انسان، اغلب دقیقا همین چیزهاست.
آن شب سعید گفت:
«میرم، برمیگردم، با شام میخورم.»
رفت.
و برنگشت.
اما آخرین شب او در همان شب تمام نشد.
بخشی از سعید در تصاویر باقی ماند.
بخشی در صدایش و جملههایی که از او به یاد مانده.
بخشی در فرزندی که بزرگ میشود.
بخشی در باغی که هنوز میوه میدهد.
و بخشی در خاطره کسانی که هنوز وقتی از او حرف میزنند، گاهی فعلها را طوری به کار میبرند که انگار سعید فقط برای مدتی از خانه بیرون رفته است.
شاید بعضی آدمها همینگونه میمانند:
نه فقط در لحظهای که از دنیا رفتهاند،
بلکه در تمام چیزهای کوچکی که قرار بود بعدا انجام دهند.
شامی که قرار بود خورده شود.
سفری که قرار بود روزی انجام شود.
پسری که قرار بود بزرگ شدنش دیده شود.
و فردایی که قرار بود برسد.
سعید برای شام برنگشت.
اما داستانش ماند.
س. روزبه
یادداشت نویسنده: این روایت حاصل بررسی و تطبیق مجموعهای از تصاویر، ویدیوها، اسناد، محتوای منتشرشده در شبکههای اجتماعی، منابع عمومی و اطلاعات گردآوریشده در جریان پژوهش است. برای رعایت حریم خصوصی و ملاحظات امنیتی، هویت برخی منابع و جزئیات مربوط به شیوه دریافت اطلاعات منتشر نشده است. در مواردی که روایتهای موجود درباره جزئیات یک واقعه با یکدیگر متفاوت بوده یا امکان راستیآزمایی مستقل وجود نداشته، از بیان آن به عنوان واقعیت قطعی خودداری شده است.
Today 6:44 PM
سلام. الان صدای من رو داری؟ خب ببین موضوع اینه که من میخوام این رو از سوم شخص بیان کنم، نه از همسرش یا چیز. یعنی من باید اینجوری بیان کنم که یعنی با این نوشته از سوم شخص بیان بشه. حالا ترنات لازم رو بهش بدی. بعد یک مورد هم نوشته بودی. خب حالا انجام بده ببینم چجوری میشه.
صدایتان را دارم. منظور شما روشن است: روایت باید از ابتدا تا انتها با صدای راوی سومشخص نوشته شود؛ نه «همسر سعید گفت»، نه «خانواده میگوید»، و نه گزارشی که مدام منبع را وسط داستان بیاورد. منبعها پشت روایت میمانند و فقط در پایان توضیح میدهیم این متن چگونه تهیه شده است.
این نسخه را با همان روش بازنویسی کردم و در بخشهای حساس نیز چیزی را که هنوز قطعی نیست، به واقعیت تبدیل نکردهام.
روایت روز آخر؛ سعید اسکندری
مردی که برای شام برنگشت
س. روزبه
سه روز بود که سعید از شمال برگشته بود.
از باغی که برایش فقط چند قطعه زمین و چند درخت نبود. باغ بخشی از زندگیاش بود؛ جایی که میان درختها قدم میزد، به آنها میرسید، انجیر میچید، گردو جمع میکرد و فصل به فصل تغییرشان را میدید.
آن بار چند نارنج هم از باغ با خود آورده بودند.
هیچکس نمیدانست یکی از همان نارنجها قرار است وارد آخرین خاطره یک زندگی شود.
آن شب، یکی از آنها کنار یک کاسه سوپ قرار گرفت.
کودک خانه کمی ناخوش بود. سوپ روی اجاق بود و شام آرامآرام آماده میشد. همهچیز میتوانست یک شب معمولی زمستان باشد؛ همان شبهایی که یک نفر بیرون میرود و چند ساعت بعد برمیگردد، کفشهایش را درمیآورد، سر میز مینشیند و زندگی از فردا دوباره ادامه پیدا میکند.
اما سعید آن شب آرام و قرار نداشت.
چند بار به اتاق رفت و برگشت.
لباس پوشید.
دوباره بیرون آمد.
لباسهایش سرمهای بود؛ لباسی که سالها پیش از ارمنستان آورده بود و دیگر تازگی روز اول را نداشت.
نگاهی به لباسش افتاد.
«کاش لباس بهتر میپوشیدی.»
سعید اهمیتی نداد.
گفت:
«نمیخوام برم عروسی.»
کمی بعد جمله دیگری گفت:
«میخوام برم جنگ... جنگه.»
آن لحظه شاید این فقط توصیف او از خیابان بود.
اما چند ساعت بعد، همان جمله به یکی از سنگینترین جملههای باقیمانده از آن شب تبدیل شد.
پیش از رفتن از او خواستند چیزی بخورد.
ابتدا قبول نکرد.
گفت:
«میرم، برمیگردم، با شام میخورم.»
قرار بود برگردد.
همین قدر ساده.
قرار نبود این آخرین خروج از خانه باشد.
قرار نبود لباس سرمهای، نارنج باغ و کاسه سوپ سالها بعد با جزئیات به یاد آورده شوند.
سرانجام نشست.
یک کاسه بزرگ سوپ مقابلش گذاشته شد. نارنجی از همان باغ شمال را برداشت، آبش را روی سوپ ریخت و خورد.
بعد آماده رفتن شد.
شاید از تمام اتفاقاتی که بعدا رخ داد، همین تصویر کوچک یکی از انسانیترین چیزهایی باشد که باقی مانده است:
سعید آن شب گرسنه از خانه بیرون نرفت.
اما شامی که قرار بود برای خوردنش برگردد، دستنخورده ماند.
سعید پیش از آن شب
سعید اسکندری متولد ۱۳۴۴ بود.
اما تصاویرش مردی را نشان میدهد که هنوز پرانرژی بود؛ ورزشکار، فعال و اهل زندگی.
سالهای زیادی از زندگیاش با کاراته گره خورده بود. کیوکوشین کار میکرد و سابقه آموزش و مربیگری داشت. در اطلاعات گردآوریشده درباره زندگی او، از فعالیتش در قصر فیروزه و درجه بالای او در کاراته نیز یاد شده است.
کارش در حوزه تولید و فعالیتهای صنعتی بود.
اما زندگی هر انسانی بسیار بیشتر از چند عنوان شغلی و ورزشی است.
برای شناختن سعید، شاید باید به عکسهای دیگری نگاه کرد.
به مردی که نوزادی را در آغوش گرفته است.
به دست کوچکی که انگشت پدر را گرفته.
به تصویری که در آن کودک در آغوش پدر احساس امنیت میکند.
و بعد به عکسهای چند سال بعد.
سعید تازه در مرحلهای از زندگی بود که میتوانست بزرگ شدن فرزندش را تماشا کند.
برای سالهای بعد نقشه داشت.
نه بیمار بود و نه زندگیاش را تمامشده میدید.
هنوز سفرهایی بود که میخواست برود.
هنوز کارهایی بود که میخواست انجام دهد.
و مهمتر از همه، کودکی بود که میخواست بزرگ شدنش را ببیند.
«ایران درست میشه»
سعید ایران را دوست داشت.
این دلبستگی گاهی در حرفهای بسیار ساده روزمره ظاهر میشد.
سفر خارجی را تجربه کرده بود، اما در سالهای آخر کمتر علاقه داشت دوباره راهی سفر شود.
حرفش این بود که روزی میخواهد با پاسپورتی سفر کند که صاحبش هنگام نشان دادن آن احساس احترام کند.
وقتی صحبت از زندگی در کانادا یا آلمان و آینده فرزندش میشد، نگاه سعید بیشتر به ماندن بود.
نمیخواست آینده کودک به این وابسته باشد که مادر و فرزند در کشوری غریب از صفر شروع کنند و برای ساختن زندگی تازه تقلا کنند.
تصورش این بود که روزی شرایط ایران تغییر میکند؛ ارزش پول کشور بهتر میشود و میتواند از همان ایران هزینه آینده و تحصیل فرزندش را تامین کند.
یک جمله را تکرار میکرد:
«ایران درست میشه.»
این جمله برای او یک بحث نظری نبود.
به زندگی خودش مربوط میشد.
به سفر.
به فرزندش.
به آینده.
و به سالهایی که تصور میکرد هنوز پیش رویش قرار دارند.
مردی میان درختها
باغ شمال یکی از آن آیندهها بود.
فصل انجیر که میرسید، سعید سبدها را پر میکرد.
گردوها را جمع میکرد.
درختها را میشناخت و به آنها رسیدگی میکرد.
یک درخت گلابی جنگلی هم آنجا بود.
بعد از رفتن سعید، باغ همان باغ ماند.
درختها نمیدانستند صاحبشان دیگر بازنمیگردد.
باز هم به کود احتیاج داشتند.
باز هم باید سمپاشی میشدند.
باز هم میوه میدادند.
فقط این بار فرد دیگری باید کارهایی را انجام میداد که همیشه سعید انجام میداد.
ماهها بعد دوربینی میان همان درختها روشن شد.
کسی با سعید حرف میزد؛ با مردی که دیگر آنجا نبود.
از باغ میگفت.
از کارهایی که انجام شده بود.
از درختها.
از اینکه چقدر انجام این کارها بدون او دشوار شده است.
و بعد سوالی که هیچ پاسخی برایش نبود:
سعید کجاست؟
آیا هنوز جایی میان همین درختهاست؟
باغ مانده بود تا روزی برای فرزندش بماند.
یادگاری زنده از پدری که زمانی در میان همین درختها قدم میزد.
حرفهایی که بعدا ترسناک شدند
حدود یک سال پیش از مرگ، سعید گاهی از خوابی حرف میزد.
میگفت مادرش را دیده که چیزی شبیه پلاک جانباختگان جنگ را دور گردنش انداخته است.
این خواب یک بار گفته نشد و فراموش نشد.
دوباره از آن حرف زده بود.
اما عجیبتر، جملههایی بود که در ماههای بعد میگفت.
از شلوغی بزرگی حرف میزد.
از تیر خوردن.
حتی میگفت تیر به سمت راست بدنش خواهد خورد.
گاهی هم از جدایی میگفت:
«شاید ازتون جدا بشم.»
وقتی از او پرسیده میشد منظورش رفتن و ترک کردن خانواده است، جواب میداد:
«نه اونجوری که تو فکر میکنی... یه جدایی دیگه.»
نمیتوان دانست سعید چرا چنین حرفهایی میزد.
و نمیتوان آنها را پیشگویی نامید.
اما وقتی یک انسان میرود، بعضی جملههای معمولی گذشته ناگهان معنای تازهای پیدا میکنند.
جملههایی که زمانی شنیده شده و گذشتهاند، دوباره برمیگردند.
و این بار دیگر به آسانی فراموش نمیشوند.
پنجشنبه، ۱۸ دی
آن شب تهرانپارس آرام نبود.
اعتراضات در جریان بود و سعید تصمیم گرفت از خانه بیرون برود.
گزارشهای عمومی بعدی نیز مرگ سعید اسکندری را در تهران ثبت کردند. هرانا نام او را در فهرست موارد تاییدشده جانباختگان قرار داده و Witness Report نوشته است که او در ۱۸ دی ۱۴۰۴ در فلکه سوم تهرانپارس بر اثر اصابت گلوله جنگی به قفسه سینه جان باخت.
اما در آن لحظات هیچکس این گزارشها را نمیدانست.
سعید فقط مردی بود که از خانه بیرون رفته و گفته بود برمیگردد.
کودک خانه همراهش نرفت.
او از فضای تیراندازی و ناآرامی میترسید.
این ترس سابقه داشت.
در اعتراضات ۱۴۰۱، در همین محدوده تهرانپارس، کودک با صحنهای روبهرو شده بود که برایش هراسآور بود؛ تجربهای که هنوز در ذهنش باقی مانده بود.
به همین دلیل آن شب در خانه ماند.
سعید تنها رفت.
تلفنهایی که پشت سر هم آمدند
بعد از رفتن، تماسهای سعید شروع شد.
چند دقیقه یک بار.
گاهی فاصله میان دو تماس بسیار کوتاه بود.
از جمعیت میگفت.
از خیابان.
از اینکه مردم آمدهاند.
یک بار حتی پیشنهاد کرد برگردد و خانواده را با ماشین ببرد.
اما کودک نمیخواست بیرون بیاید.
تماسها ادامه پیدا کرد.
تا حدود ساعت هشت و ربع شب.
در یکی از آخرین تماسها، سعید از تیراندازی در اطراف گفت.
گفت چیزی شبیه گلوله پلاستیکی به پایش برخورد کرده و درد دارد.
بعد گفت دوباره تماس میگیرد.
تلفن قطع شد.
چند دقیقه بعد از خانه با او تماس گرفتند.
جوابی نبود.
دوباره.
باز هم هیچ.
گوشی دیگر در دسترس نبود.
در آن ساعت هنوز میشد برای همهچیز توضیحی پیدا کرد.
شاید شلوغی بود.
شاید تلفن افتاده بود.
شاید باتری تمام شده بود.
شاید جایی بود که آنتن نداشت.
وقتی کسی چند ساعت قبل گفته است «برمیگردم»، ذهن تا آخرین لحظه برای نبودنش دلیل میسازد.
شب طولانی شد
ساعتها گذشت.
از بیمارستانها و کسانی که ممکن بود خبری داشته باشند پرسوجو شد.
پاسخها آرامکننده نبودند.
آن شب مجروحان زیادی منتقل شده بودند.
پیکرهایی هم آورده شده بود.
اما هنوز کسی نمیدانست سعید کجاست.
خانهای که قرار بود منتظر بازگشت مردی برای شام باشد، حالا منتظر یک زنگ تلفن بود.
هر بار گوشی برداشته میشد، شاید این امید وجود داشت که این بار صدای سعید باشد.
نبود.
شب گذشت.
صبح آمد.
و سعید بازنگشت.
تصویری در شبکههای اجتماعی
بعد ویدیویی ظاهر شد.
از همان ویدیوهایی که در شبهای ناآرام دستبهدست میشوند؛ تصاویری که ابتدا بینندگان نمیدانند چه کسی در آنهاست.
مردی روی زمین بود.
چند نفر دورش جمع شده بودند.
برای زنده نگه داشتنش تلاش میکردند.
صحنه در فضایی شبیه پارکینگ بود.
هیاهو بود.
دستهایی که کمک میکردند.
کسانی که هنوز امیدوار بودند کاری از دستشان برآید.
در بخشی از تصاویر، مدرکی کنار صورت مرد قرار داده شد تا شاید امکان شناسایی او فراهم شود.
نام روی مدرک:
سعید اسکندری.
آن لحظه، یک ویدیوی بینام در فضای مجازی دیگر یک ویدیوی بینام نبود.
مرد روی زمین همان کسی بود که چند ساعت قبل یک کاسه سوپ خورده، لباس سرمهای پوشیده و گفته بود برای شام برمیگردد.
Witness Report نیز انتشار ویدیوی تلاش برای احیای سعید و رسیدن آن به خانواده را ثبت کرده است. ایران اینترنشنال نیز بعدها ویدیویی منتشر کرد که آن را مربوط به سعید اسکندری در تهرانپارس معرفی کرد.
اما ویدیو هنوز جواب همه سوالها نبود.
سعید کجا منتقل شده بود؟
چه اتفاقی بعد از آن افتاده بود؟
پیکرش کجا بود؟
چهار روز
روز اول گذشت.
روز دوم.
روز سوم.
چهار روز جستوجو برای مردی که گفته بود چند ساعت دیگر برمیگردد.
چهار روز میان دو کلمه:
امید و ترس.
سرانجام سعید در کهریزک پیدا شد.
Witness Report نیز گزارش کرده است که پیکر او چهار روز بعد در کهریزک پیدا شد.
دیگر جستوجو تمام شده بود.
اما بازگشتی در کار نبود.
آن شب آخرین شب زندگی سعید شده بود.
مردی که برای شام بیرون رفته بود، دیگر هرگز از در خانه وارد نشد.
فاصله میان دو عکس
از زندگی سعید عکسهای زیادی باقی مانده است.
یکی از آنها پدری را نشان میدهد که کودکش را در آغوش گرفته.
چند سال بعد تصویر دیگری وجود دارد.
همان کودک کنار سنگ مزار پدر ایستاده است.
گاهی یک زندگی را میتوان در فاصله میان دو عکس خلاصه کرد.
در عکس اول، دستهای پدر دور کودک است.
در عکس دوم، کودک گل در دست دارد.
روی سنگ، تصویر پدر حک شده است.
پدر دیگر نمیتواند رشد او را تماشا کند.
اما کودک همچنان بزرگ میشود.
زندگی منتظر کسی نمیماند.
کمربند نارنجی
ماهها گذشت.
فرزند سعید ورزشش را ادامه داد.
کمربندش عوض شد.
به کمربند نارنجی رسید.
در یک زندگی عادی، شاید چنین روزی با هیجان به خانه برمیگشت؛ کمربندش را نشان پدر میداد و منتظر واکنش او میماند.
اما حالا باید خبر را جای دیگری میبرد.
کنار مزار.
کودک به دیدن پدر آمد.
گل آورد.
کنار سنگ ایستاد.
و پدری که سالها ورزش رزمی بخشی از زندگیاش بود، دیگر آنجا نبود تا پیشرفت فرزندش را ببیند.
شاید در میان تمام تصاویر باقیمانده از سعید، همین تضاد یکی از دردناکترین آنها باشد:
پدری ورزشکار،
و کودکی که موفقیت ورزشی خود را کنار مزار او با خودش آورده است.
تولدی بر سر مزار
بعد روز تولد رسید.
تولد معمولا جشن حضور است.
روز آمدن یک انسان به جهان.
اما آن سال، تولد سعید در جایی برگزار شد که حضور و نبودن همزمان کنار هم قرار گرفته بودند.
بر سر مزارش.
روی سنگ، کیکی گذاشته شد.
نام SAEED روی کیک دیده میشد.
گلها دور مزار بودند.
شمعها روشن شدند.
تصویر سعید کنار آنها بود.
فرزندش آمده بود.
عدهای دور مزار ایستاده بودند.
و در همان مراسم، سرودی برای ایران پخش شد.
تصویر عجیبی بود:
جشن تولد مردی که سالها از آینده ایران حرف زده بود، حالا بر سر مزار او برگزار میشد.
کیک بود.
شمع بود.
گل بود.
آدمها بودند.
فقط کسی که آن روز به نام او بود، نبود.
شمعهایی که همیشه باید صاحب تولد خاموششان کند، این بار مقابل تصویر او میسوختند.
شش ماه بعد
شش ماه از آن شب گذشت.
تقویم به نوزدهم تیر رسید.
باز هم گلهایی به مزار سعید برده شد.
فرزندش هنوز تحمل زیادی برای ماندن آنجا نداشت.
برای یک کودک، «نبودن» مفهومی نیست که یکبار فهمیده شود و تمام شود.
هر بار میتواند دوباره اتفاق بیفتد.
وقتی موفقیتی به دست میآید.
وقتی تولد میرسد.
وقتی به باغ میروند.
وقتی دیگران پدرانشان را صدا میزنند.
وقتی خاطرهای ناگهان برمیگردد.
زندگی مجبور بود ادامه پیدا کند.
کار.
بیمارستان.
مدرسه.
ورزش.
باغ.
روزهای عادی.
اما در همه آنها جای یک نفر خالی بود.
بازگشت به باغ
و باز هم باغ.
همانجایی که داستان از آن شروع شد.
درخت گلابی هنوز ایستاده بود.
انجیرها دوباره رسیدند.
گردوها باز روی زمین افتادند.
درختها دوباره جوانه زدند.
طبیعت برای مرگ انسان متوقف نمیشود.
فصلها عوض میشوند.
درخت میوه میدهد.
باران میبارد.
و باغی که سعید برایش زحمت کشیده بود، بدون او نیز به زندگی ادامه میدهد.
شاید روزی فرزندش بزرگتر شود و میان همان درختها قدم بزند.
شاید کسی به او نشان دهد:
اینجا پدرت راه میرفت.
این درخت را دوست داشت.
از اینجا انجیر میچید.
این همان باغی است که نارنج آخرین غذایش از آن آمده بود.
آن وقت شاید باغ دیگر فقط زمینی در شمال نباشد.
بخشی از حافظه یک خانواده باشد.
آنچه در آمار نمیآید
برای ثبت مرگ یک انسان، چند خط کافی است.
نام: سعید اسکندری.
متولد ۱۳۴۴.
تهران.
۱۸ دی ۱۴۰۴.
هرانا نام او را در فهرست تاییدشده جانباختگان ثبت کرده است و منابع دیگر محل واقعه را فلکه سوم تهرانپارس و علت گزارششده را اصابت گلوله جنگی به قفسه سینه ذکر کردهاند.
اما زندگی آدمها در چنین جدولهایی جا نمیشود.
در هیچ جدول آماری نوشته نمیشود آخرین غذای یک نفر سوپ بوده است.
نمینویسند نارنجش از کدام باغ آمده بود.
نمینویسند لباس سرمهایاش را سالها قبل از ارمنستان خریده بود.
نمینویسند به او گفته بودند لباس بهتری بپوشد و جواب داده بود:
«نمیخوام برم عروسی.»
در گزارش رسمی جایی برای تلفنهایی نیست که هر چند دقیقه یک بار زنگ میزدند.
برای شامی که آماده ماند.
برای پسری که بزرگ میشود.
برای کمربند نارنجی.
برای کیک تولدی روی مزار.
برای درخت گلابی.
و برای باغی که هنوز میوه میدهد.
آمار فقط میگوید انسانی جان باخته است.
روایت باید بگوید چه انسانی.
آن شب سعید پیش از رفتن گفت:
«میرم، برمیگردم، با شام میخورم.»
رفت.
برنگشت.
اما زندگیاش در همان شب تمام نشد.
بخشی از او در عکسها ماند.
بخشی میان درختهای باغ.
بخشی در جملههایی که هنوز به یاد آورده میشوند.
بخشی در کودکی که روزی در آغوشش بود و حالا برایش گل میبرد.
و شاید بخش دیگری در همان کاسه سوپی که بیش از هر سند رسمی نشان میدهد انسانها تا چند دقیقه پیش از تبدیل شدن به «نامی در فهرست جانباختگان»، مشغول یک زندگی معمولیاند.
غذا میخورند.
لباس انتخاب میکنند.
به فرزندشان فکر میکنند.
و برای چند ساعت بعد برنامه دارند.
سعید هم برنامه داشت.
قرار بود برگردد.
قرار بود شام بخورد.
قرار بود بزرگ شدن فرزندش را ببیند.
قرار بود دوباره به باغ برود.
و قرار بود فردا برسد.
فردا رسید.
اما بدون سعید.
یادداشت نویسنده:
این روایت بر پایه بررسی و تطبیق مجموعهای از تصاویر، ویدیوها، اسناد، محتوای منتشرشده در شبکههای اجتماعی، گزارشهای عمومی و اطلاعات گردآوریشده در جریان پژوهش تهیه شده است. برای رعایت حریم خصوصی و ملاحظات امنیتی، هویت برخی منابع و نحوه دستیابی به بخشی از اطلاعات منتشر نشده است. در مواردی که امکان راستیآزمایی مستقل یک جزئیات وجود نداشته، از بیان آن به عنوان واقعیت قطعی خودداری شده است.
س. روزبه
منتشرشده در وبسایت س. روزبهhttps://srouzbeh.com/posts/entry-1790531659220-8cf746ab