رفتن به محتوا
س. روزبه — S. ROUZBEHنوشته‌ها · ادبیات · تصویرجست‌وجوی آثار ↗
س. روزبه

مصاحبه با الاغ خانم؛ مهمان ویژه رسانه ملی! — قسمت دوم

Read this work in English →

قسمت دوم: اقتصاد مال خر است، اما کاه کجاست؟ تلخندی از س. روزبه درباره سود خصوصی، زیان عمومی و آخور خالی الاغ خانم.

تصویر طنز مصاحبه با الاغ خانم؛ قسمت دوم، منتشرشده در کیهان لندن
تصویر طنز مصاحبه با الاغ خانم؛ قسمت دوم، منتشرشده در کیهان لندن
قسمت دوم: اقتصاد مال خر است، اما کاه کجاست؟ تلخندی از س. روزبه – تقریبا یک هفته از نخستین مصاحبه‌ام گذشته بود. طبق قرار، مقداری یونجه و سبزیجات تازه در گونی ریختم و راهی طویله شدم. اما وقتی رسیدم، احساس کردم نشانی را اشتباه آمده‌ام. سردر طویله تغییر کرده بود و تابلوی بزرگی به چشم می‌خورد: «طویله نمونه؛ پیشرو در رفاه و حمایت از حیوانات!» کنار آن هم عکس الاغ خانم با پرچمی بر پشت نصب شده بود. داخل طویله، جایگاه الاغ خانم از بقیه جدا شده بود. تا چشمش به من افتاد، گوش‌هایش را تیز کرد: به‌به! آقای خبرنگار! این بار با دست پر آمدی؟ گونی را جلویش گذاشتم. نگاهی به سبزیجات انداخت و گفت: زود بخورم قبل از اینکه صاحبم برسد و برایش مالیات ببندد! اینجا حتی گرسنگی هم مشمول مالیات است؛ فقط هنوز راهی پیدا نکرده‌اند که از عرعر کردنمان مالیات بر ارزش افزوده بگیرند! از تغییرات طویله پرسیدم. پوزخندی زد و گفت: همه‌اش از برکت شهرت است! از وقتی به راهپیمایی رفتم و مهمان رسانه ملی شدم، صاحبم فهمیده دیگر یک الاغ معمولی نیستم؛ سرمایه‌ی ملی هستم! حالا مردم می‌آیند با من عکس یادگاری می‌گیرند و او دم در پول می‌گیرد. عکس معمولی یک قیمت دارد، عکس کنار پرچم هم تعرفه‌ی ویژه! می‌گوید چهره‌ی رسانه‌ای نباید بار بکشد. حالا فقط باید هرجا گفت حاضر شوم و طوری بایستم که انگار از زندگی کاملا راضی‌ام. نگاهی به شوهرش انداخت و ادامه داد: یکی دو سال پیش می‌خواست ما را رها کند؛ می‌گفت عصر تراکتور است و شما به چه دردی می‌خورید؟ تا اینکه یک نفر آمد و گفت این حیوانات هنوز کلی خاصیت اقتصادی دارند. از شیر و عنبر نسارا گفت و پیشنهاد داد به‌جای بارکشی، از محصولاتمان درآمد داشته باشیم. صاحبم یک‌دفعه عاشقمان شد! فهمیدم بعضی محبت‌ها از قلب نمی‌آیند؛ مستقیم از ماشین‌حساب بیرون می‌زنند! حالا عنبر نسارا را بسته‌بندی می‌کند، شیر مرا که سهم کُره‌ام است، می‌دوشد و می‌فروشد. مدام هم تشویقمان می‌کند بچه‌ی بیشتری بیاوریم تا آینده‌ی طویله تأمین شود! گفتم صاحب جان! ما همین یک کره را هم نمی‌توانیم سیر کنیم. گفت بچه بیاورید، روزی‌اش را خدا می‌رساند! گفتم پس چرا روزی بچه‌های ما مستقیم به حساب بانکی تو می‌رود؟! در ضمن، به‌تازگی بنزین هم که گران شده، دیگه استفاده از ما هم صرفه‌ی اقتصادی داره!؟ تازه از عنبر نسارا سیگار هم ساخته و می‌فروشد! حالا می‌گوید با شرکت‌های خارجی در حال مذاکره است تا صدای عرعر مرا برای زنگ موبایل و پخش در کنسرت‌های طنز بفروشد. انگار قرار نیست حتی صدایم هم برای خودم بماند! چند خراش و کبودی روی پشتش دیدم و علت را پرسیدم. آهی کشید: دست به دلم نگذار! پس از مصاحبه‌ی قبلی، یک کمیسیون انضباطی در طویله تشکیل دادند. خودم متهم بودم، صاحبم رئیس، یکی از بستگانش قاضی و مدیر برنامه‌ام هم شاکی! نگذاشتند حرف بزنم. گفتند به جرم تشویش اذهان آخور و اخلال در برنامه‌های توسعه محکوم هستی! حکمش هم این شد: ممنوعیت عرعر بدون مجوز و ممنوعیت ایستادن کنار آخور خالی، چون ممکن است دیگران فکر کنند کمبود خوراک داریم. صاحبم هم چند چوب جدید سفارش داده و می‌گوید تجهیزات طویله نوسازی شده است! پرسیدم: «وضعیت اقتصادی بقیه‌ی حیوانات چطور است؟» خندید و گفت: طبق گزارش صاحبم، عالی! تولید افزایش یافته و به خودکفایی رسیده‌ایم. اما وقتی می‌پرسیم پس چرا سهمی به ما نمی‌رسد، می‌گوید درآمد محرمانه است، هزینه‌ها امنیتی است و سهم شما در دست بررسی! صاحبم یک نظریه‌ی اقتصادی تازه کشف کرده: سود خصوصی، زیان عمومی و افتخارات ملی! هر وقت هم خوراک کم می‌شود، می‌گوید کار دشمن است! یک روز پرسیدم تو شیر ما را می‌فروشی و خوراک نمی‌دهی، پس چرا دشمن همیشه به آخور ما حمله می‌کند و کاری به حساب بانکی تو ندارد؟ گفت: سؤالت مشکوک است؛ احتمالا با دشمن ارتباط داری! بحث به جمله‌ی مشهور «اقتصاد مال خر است» کشید. گوش‌هایش را تکان داد: این یکی درد قدیمی ماست! پدربزرگم فکر می‌کرد بالاخره بعد از قرن‌ها بارکشی، یک چیزی به نام ما شد. اما حالا فهمیده‌ام اقتصاد به نام ماست، ولی سودش مال صاحب ماست. صاحبم هم از وقتی دکترای افتخاری گرفته، دیگر درباره‌ی کاه حرف نمی‌زند؛ می‌گوید اینها مسائل خرد است و مسئله‌ی کلان این است که چطور می‌شود از یک الاغ همه‌چیز به دست آورد، بدون اینکه چیزی به خود الاغ برسد! گفت تازه پایان‌نامه‌اش در خصوص الاغ بود که چگونه از الاغ توانسته چنین درآمدهایی تولید کند! ناگهان گوش‌هایش پایین افتاد: از همه‌ی اینها گذشته، می‌ترسم وقتی پیر یا بیمار شویم، آخرین منبع درآمد صاحبمان خودمان باشیم! شنیده‌ام بحث گوشت هم مطرح است. می‌ترسم صاحبم کراهت گوشت ما را هم از موانع تولید اعلام کند و برای برطرف کردنش جلسه بگذارد! تازه می‌خواهد با چند نفر جلسه بگذارد و برند تجاری ثبت کند؛ پیشنهاد دادم اسمش را بگذارند «از شیر تا شمشیر»؛ چون اول شیرمان را می‌دوشند، آخر سر هم با کارد سراغمان می‌آیند! خواستم خداحافظی کنم که نگهبان تازه‌استخدام‌شده وارد شد و تابلویی کنار جایگاهش نصب کرد: «سرمایه‌ی ارزشمند اقتصادی؛ دست زدن ممنوع!» گفتم: «دیدید؟ بالاخره برای حفاظت از شما اقدام کردند!» الاغ خانم نگاهی به تابلو انداخت و گفت: آقای خبرنگار، فقط یک سؤال از صاحبم بپرس: حالا که از شیرم پول درآوردی، از عنبر نسارا سیگار ساختی، از صدا و تصویرم درآمد گرفتی و برای گوشتم نقشه می‌کشی، نمی‌خواهی قبل از اینکه مرا به قصابی بفرستی، یک بار آخورم را پر کنی؟ چیزی برای گفتن نداشتم. گونی خالی را برداشتم و به طرف در رفتم. هنوز چند قدم نرفته بودم که صدایم زد: راستی آقای خبرنگار! اگر دفعه‌ی بعد آمدی و مرا اینجا ندیدی، اول سراغ دامپزشکی نرو؛ برو ببین صاحبم اسم کدام شرکت تازه را ثبت کرده است! پایان
مطالعه نسخه منتشرشده در کیهان لندن ↗