شعر و ادبیات · ایران گلوبال · ۱۱ آبان ۱۴۰۵ / ۲ نوامبر ۲۰۲۶
آخرین شبِ اعدامی؛ شبی که آرزو کردم صبح نشود
شبی که آرزو کردم صبح نشود
آخرین شبِ اعدامی
شبی که آرزو کردم صبح نشود
گفتند:
چشمهایت را ببند
و فکر کن
آنکه به سوی چوبهدار میرود،
در آخرین شب
به چه میاندیشد.
لحظهای مکث کردم.
چشمهایم را بستم
و به فکر فرو رفتم.
سقف
کوتاهتر از همیشه بود
و ساعت
بلندتر از هر چیز
تیکتاک میکرد.
قلبم
تند میزد؛
چنانکه گویی
میخواست پیش از من
از این اتاق بگریزد.
در خیالم
نان
به جای پایین رفتن
در گلویم بالا میآمد؛
دستهایم یخ کرد
و تنم
از عرق سرد پوشیده شد.
مادرم آمد،
فرزندم،
پدرم،
برادرم؛
و رویاهایی
که دیگر در تقویم من
جایی نداشتند.
به قاضی فکر کردم،
به دستی که حکم را نوشت،
به دستی که طناب را آماده کرد.
اما بیش از همه
به آنان اندیشیدم
که پس از من
باید با جای خالیام
زندگی کنند.
از روزنهای کوچک
ستارهای پیدا بود؛
دور
و بیخبر
از آنچه در این اتاق
بر من میگذشت.
چشم گشودم.
دیوارها
هنوز سر جای خود بودند
و جهان
چنان وانمود میکرد
که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
به هرکس رسیدم، گفتم:
شما هم چشمهایتان را ببندید؛
یکبار
خود را جای اعدامی بگذارید.
آنوقت شاید بفهمید
آرزوی او چیست:
شب
تمام نشود؛
ماه
پشت ابر بماند؛
سپیده
هرگز از راه نرسد؛
و بانگ اذان
از آن سوی شب
هرگز به گوش نرسد.
